خاطره

خندهقهقههسلام این خندهها لحظاتی هست که با منصور بودم حتی در بدترین شرایط منصور همیشه شیطون وخنده رو بود هیچوقت کم نمیاورد با اینکه مریض بود درسشو ادامه داد هرشب میامد و  وبشو به روز میکرد به همه امید میداد یادمه حالش خوب نبود اما فامیلا که خونمون زنگ میزدند با شادابی میگفت لبخند خدا رو شکر خوبم  حتی یک روز 90 کیلومتر دوچرخه سواری کرد در دو ماه آخر زندگیش از همتون می خوام وب رو به یاد منصور زنده نگه دارید هفته آینده دارم میرم پیش منصور برگشتم  شروع میکنم به گذاشتن عکس و مطالب جدید لطفا شماهام به من کمک کنید

/ 8 نظر / 9 بازدید
ناصر

سلام آبجی گلم من از هیچ کمکی دریغ نمیکنم مدیونی اگه بری سلام منو به منصور نرسونی بهش بگو دوسش دارم حتما هم ببوسش باشه آبجی؟[لبخند]

آیلین

بهش بگین همیشه به یادش میمونم چون جزو معدود آدمایی بود که معنی انسانیت و محبت رو میدونست...........آبجی جونم یادت نره که بگی[لبخند][گل]

ستاره

سلام منم سریش[نیشخند] خوب منصور با من میپرید اینطوری بود با انرژی وخنده رو...شایدم برعکس من با اون پریدم اینطوری شدم.مهم نیست.چون:من واو ماه وتصویرش در آبیم/من واو یک تصویریم اما در دوقابیم.[لبخند][چشمک] رفتی منم میام منم میام منم میام منم میام...... آهااا راستی نگفته بودم که لقب جدید گرفتم؟ کنه[خنده]کنه ,اره کنه[قهقهه] مثه کنه میچسبم .منم میام ینی منم میام.ok?نبر منو ببین چه قیامتی میکنم حالا............[عینک]

ناصر

سلام سلام کنه[لبخند] تو شیمی درمانی باید بکننت که یذره آروم بشینی [نیشخند]چقدر ورجو وورجه میکنی [هورا] همش میپره اینور میپره اونور مثه توپ شیطونکه[زبان] بیام بگیرم خفت کنم[اوغ]

شکوفه

سلام گلم به منصور سلام برسون همیشه بیادتان شکوفه کاشکی زمان برمیگشت

مسعود

[ناراحت]

مهرنوش

سلام من مهرنوش هستم. چند بار با آقا منصور از طریق ایمیل تماس داشتم. الان روز 3 آبان ماه است که این یادداشت را می نویسم . چند وقتی بود که از آقا منصور خبری نداشتم و حالا که این صفحه را دیدم باورم نمی شه. چقدر دردناک و چقدر وحشتناک. من هم مریضی آقا منصور را داشتم و پیوند مغز استخوان شدم. فکر نمی کردم که آقا منصور از پیش ما رفته باشه . فکر می کردم شاید به ایمیلهای من جواب نمی ده. من در اداره هستم و دلم می خواست جایی باشم که گریه کنم. خیلی از کسانی که من با اونها بخاطر این بیماری آشنا شدم فوت کرده اند. کنار خودم دختری 25 ساله فوت کرد. مهدی 19 ساله فوت کرد. فاطمه 8 ساله فوت کرد. پسر کوچولوی دوست داشتنی 4 ساله فوت کرد. سمیه که در بخش پیوند با هم آشنا شدیم 18 ساله بود. خدایا نمی دانم چه باید گفت؟؟؟؟؟؟؟ ولی از خدا می خواهم که به تمام کسانی که این بیماری را دارند کمک کند چون واقعا بیماری صعب العلاجی است و درد بسیاری دارد. به خانواده هم طاقت بدهد که بتوانند از مریضشان مراقبت کنند. به خانواده منصور هم تسلیت می گویم. من هم از شما التماس دعا دارم. اگر خانواده منصور هم می توانند به من ایمیل بزنند . خدابیامرزتش