سرطان پایان زندگی نیست

بدینوسیله به اطلاع کلیه افرادی که داوطلب ثبت اطلاعات HLA‌ خود در "بانک اطلاعاتی HLA‌ اهدا کنندگان غیر خویشاوند" مرکز تحقیقات هماتولوژی-انکولوژی و پیوند سلولهای بنیادی هستند می‌رساند این بانک با هدف یافتن دهنده سازگار برای پیوند آن دسته از بیماران نیازمندی که فاقد دهنده سازگار در خویشاوندان خود می‌باشند، راه اندازی شده است و آماده دریافت اطلاعات HLA‌ شما می باشد.

 

از کلیه داوطلبین علاقمند دعوت می شود جهت شرکت در این طرح خداپسندانه به بیمارستان شریعتی مرکز تحقیقات هماتولوژی-انکولوژی و پیوند سلولهای بنیادی طبقه سوم دفتر بانک اطلاعات اهداکنندگان غیر خویشاوند مراجعه نمایند.

تمام افرادی که آمادگی اهدای سلولهای بنیادی به هر فرد نیازمند را داشته باشند می‌توانند در بانک عضو شوند و شرایط ویژه برای این کار وجود ندارد.

 

شرایط عمومی

 

  • سن بین 18 تا 60 سال
  • دارای سلامت جسمی
  • عدم سابقه ابتلا به سرطان
  • عدم ابتلا به بیماری قلبی شدید
  • عدم آلودگی به ویروس  HIVو هپاتیت
  • عدم ابتلا به بیماریهای اتوایمیون
  • عدم ابتلا به آسم شدید

 

از فرد داوطلب در ابتدا نمونه خون گرفته شده و آزمایش تعیین HLAانجام میشود. نتیجه آزمایش برای بررسی سازگاری با فرد بیمار نیازمند احتمالی استفاده خواهد شد. اطلاعات شما به صورت محرمانه میباشد و تنها برای جستجو استفاده خواهد شد.

 

تعداد عضو بیشتر

نجات زندگی بیشتر

 

برای اطلاعات بیشتر تماس بگیرید

٠٢١٨۴٩٠٢۶۶٩

خیابان کارگر شمالی، بیمارستان دکتر شریعتی، ساختمان مرکز تحقیقات 

هماتولوژی-انکولوژی و پیوند سلولهای بنیادی، طبقه سوم  

www.iscdp.org
contact @ iscdp.org

بانک اطلاعات اهدا کنندگان غیر خویشاوند

سلام

از تمام کسانی که شرایط بالا رو دارن تقاضا دارم که در سایت بانک اطلاعات اهداکنندگان غیر خویشاوند عضو بشن. همونطور که میدونید بیمارای زیادی به خاطر نداشتن پیوند دهنده، جان خودشون رو از دست میدن.

 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

می خوام جریان بستری شدن اینبارم و دلیل اینکه بعد از گذشت دو سال و نیم از پیوندم دوباره شیمی درمانی شدم رو واستون توضیح بدم اما چون حجم نوشته ها زیاد میشه، توی چندتا پست میذارم .

ماجرا از ششم خرداد شرع شد، از اونجا که مسابقات لیگ دسته یک، هشتم شروع می شد. من تصمیم گرفتم برخلاف دفعات قبل که موهای پاهام رو با ماشین میزدم، اینبار از یه موبر گیاهی استفاده کنم، واسه همین رفتم یه عطاری و گفتم: موبر گیاهی دارید؟ مغازه دار گفت: آره. من هم به اعتماد حرف مغازه دار اون موبر که به صورت پودر بود، خریدم.

رفتم خونه و توی حموم طبق دستور از اون پودر خمیر درست کردم و مالیدم به پاهام و بعد از ده دقیقه دوش گرفتم و موهای پام ریخت اما دیوار حمام سیاه سیاه شده بود. فردا صبح که هفتم بود رفتم تمرین اما برخلاف دفعات قبل اینبار بعد از تمرین وقتی سنسور ضربانم رو باز کردم درد کمی توی قفسه سینم احساس کردم، با خودم گفتم حتما واسه این سنسور ضربانه.

شب واسه پیدا کردن تیم رفتم ورزشگاه آزادی و اونجا به اتفاق جواد با تیم تنکابن قرداد بستیم. روز هشتم مسابقات پیست بود و من رفتم ورزشگاه آزادی، ولی درد قفسه سینم به حدی زیاد شد که نمی تونستم نفس بکشم، دوستم سعید من رو تا در ورزشگاه آزادی رسوند یه آژانس واسم گرفت و برگشتم خونه و دراز کشیدم و یکم بهتر شدم اما ساعت دوازده شب دوباره حالم بد شد.

با پدرم رفتیم بیمارستان شریعتی و دکتر یه عکس و آزمایش خون نوشت، دیدشون و گفت: چیزیش نیست (بعدها دکترم بهم گفت: از همین جا پیوند شروع به پس زدن کرده بود.)

تا برگردیم خونه صبح شده بود، صبح هم دوباره با بابام رفتیم بیمارستان کسری و یکی از دکترای اونجا عکس رو به چندتا از متخصص رادیولوژی نشون داد و اونا هم گفتن: چیزیش نیست، یکم دنده هاش ملتهب شده.

رفتیم خونه اما دردش خیلی بیشتر شد و غروب با مامانم رفتیم پیش یه متخصص و اون گفت: دندههاش عفونت کرده و یه سری قرص واسش می نویسم تا بخوره.

قرص ها رو خوردم و یکم دردش کمتر شد و دوباره شروع کردم واسه مسابقه ی بعدی تمرین کردن.

شب بیست و دوم خرداد هم واسه کارای دانشگاه با بابام رفتیم ساری و صبح بیست و سوم همه ی کارها رو انجام دادیم و من همون روز با اتوبوس برگشتم کرج اما توی راه راننده هی کولر رو خاموش و روشن می کرد، منم که لباس گرم با خودم نبرده بودم، حسابی پهلوهام درد گرفت(بعداﱞ فهمیدم کلیه هام عفونت کرده)

خلاصه صبح بیست و چهارم خرداد با چندتا از بچه ها رفتیم تمرین و وسط های تمرین دیدم استخون لگنم بدجوری درد میکنه واسه همین از بچه ها خداحافظی کردم و برگشتم خونه. بعد از ظهر همون روز دردم خیلی بیشتر شد و با مامانم رفتیم بیمارستان شریعتی، اونجا بازم مثل همیشه دکتر یه عکس  از لگنم نوشت و ما رو فرستاد یه طبقه بالاتر یعنی اورژانس خون تا دکترای خون منو معاینه کنن. اون روز دکتر شاهزاد(مثلا خیر سرش متخصص خون بود) اومد و من رو معاینه کرد و گفت: چیزیش نیست.( بعدها دکترم بهم گفت: این دومین نشانه پس زدن پیوند بود).

برگشتیم خونه و یه روز درد رو تحمل کردم تا اینکه بابام از شمال برگشت و بیست و ششم خرداد با هم رفتیم بیمارستان شریعتی، اما اینبار رفتیم طبقه ی دوم که روزهای چهارشنبه درمانگاه خون بود و بهمون گفتن دکتر پیوند تا ساعت دوازده میاد، من و بابام تا ساعت دو و نیم منتظر موندیم تا دکتر اومد و جواب آزمایش رو دید، من رو معاینه کرد و یه نامه نوشت واسه اورژانس خون که این بیمار باید بستری بشه. از اونجا که دردم بیشتر شده بود و نمی تونستم بشینم یا راه برم، بابام یه برانکارد از درمانگاه واسم گرفته بود که روش دراز بکشم.

با همون برانکارد رفتیم اورژانس، نامه دکتر و پرونده رو به دکتراش نشون دادیم اما گفتن توی اورژانس تخت خالی نداریم. بابام گفت: یه تخت اضافه کنید یا با همین برانکارد بستریش کنید. گفتن: غیر قانونیه و ما اجازه نداریم. بابام رفت داخل اورژانس خون و فهمید که بخش خون(طبقه ی سوم) یه تخت خالی داره و اینا قرار بود یه دختر یازده ساله رو که توی اورژانس خون بود بفرستن بالا اما چون وقت اداری گذشته بود میخواستن فردا بفرستنش.( من تا ساعت شش توی راهروی اورژانس روی برانکارد بودم )

بابام به دکترای اورژنس گفت: طبقه سوم یه تخت خالی داره، چرا اون دختر رو نمی فرستید بالا و منصور رو بستری کنید؟ دکتر گفت: حتی اگه دختره رو بفرستیم بالا نمی تونیم یه مرد رو توی قسمت زنان بستری کنیم. بابام هم که رفته بود داخل و دیده بود دو تا مرد رو توی قسمت خانم ها بستری کردن، گفت: پس اون دوتا مرد چی؟ دکتر گفت نمی تونیم. بابا دیگه چیزی نگفت و مستقیم رفت دفتر سرپرستاری و جریان رو بهشون گفت.

خلاصه اینکه اون دختره رو فرستادن بالا و من رو ساعت هفت بستری کردن. ساعت دوازده شب بود که یه بیمار سفارش شده از طرف یکی از دکترای بیمارستان رو آوردن، در عرض چند دقیقه یه تخت کنار من اضافه کردن و بستریش کردن. (خودتون در مورد این بیمارستان قضاوت کنید)

چند تا عکس از شش روزی که توی اورژانس بستری بودم واستون میذارم که ببینید.

روز سوم دکتر شاهزاد اومد بالا سرم و گفت: مگه نگفته بودم شما مربوط به ارتوپدی هستید و به خون مربوط نمی شید.

روز پنجم خود دکتر شاهزاد از من نمونه ی مغز استخوان گرفت اما همچنان بر این عقیده بود که من مشکلم به ارتوپدی مربوط میشه نه خون.

حتما می  پرسید چرا همش از کله ی خودم عکس گرفتم، در جواب باید بگم: آخه چیزی قشنگ تر از من اونجا پیدا نمی شد در ضن من توی قسمت زنان بودم. 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

دوست عزیزی به نام گندم، در یکی از کامنت ها از من خواست تا در مورد پیوندم بنویسم ، منم نوشتم. در ضمن در جواب دوست خوبم جیمز باید بگم سرطان کبد در ایران با پیوند کبد قابل درمانه و چند وقت پیش در اخبار یه مادر ایرونی رو نشون داد که قسمتی از کبدش رو به دخترش اهدا کرده بود، همونطور که می دونید کبد تنها عضو بدنه که می تونه خودش رو ترمیم کنه.

و اما پیوند مغزاستخوان :

پیوند مغزاستخوان در تقسیم بندی به دو دسته تقسیم میشه اما مراحل درمان یکی هست

1. اتولوک : در پیوند اتولوگ خون مغزاستخوان از خود بیمار گرفته می شود و بعد از کشت در آزمایشگها و جدا کردن سلول های سالم مجددا در هنگام پیوند به شخص تزریق می شود.

2. آلوژن : در پیوند آلوژن خون مغزاستخوان از یکی از آشنایان نزدیک بیمار که از لحاظ ژنتیکی به شخص بیمار نزدیک است، گرفته می شود و بعد از کشت در آزمایشگها و جدا کردن سلول های مادر، در هنگام پیوند به شخص تزریق می شود( پیون من از نوع آلوژن بود)

در مورد چگونگی گرفتن خون مغز استخوان از بستگان یا خود شخص اطلاعات دقیقی ندارم.

 

بعد از دو دور شیمی درمانی (دور اول وین کریستین و دور دوم فلنگ) دکتر خوبم خانم معینی نیا به من گفتند که شیمی درمانی روی من جواب نداده و بهترین راه اینه که پیوند مغز استخوان انجام بدم. قبل از پیوند به شما 6تا برگ میدن وشما باید هر برگ رو به یک متخصص نشون بدید و تایید اون متخصص رو بگیرید. این متخصصان عبارتند از متخصص ریه و مجاری تنفسی، متخصص قلب، متخصص گوش و حلق و بینی، متخصص دستگاه گوارش، متخصص دندان(دندانپزشک)، این شیشمی هم متخصص نیست و یه آدمه بیخوده اما باید تاییدش رو بگیرید و اونم مشاوره.

بعد طی این مراحل و یک سری مراحل دیگر بالاخره شما رو در بخش پیوند بستری میکنند.

قبل از بستری شدن باید موهای تمام بدن رو از ته بزنید و در هنگام ورود به بخش باید با یک نوع بتادین خودتون رو بشورید و لباس بخش رو تنتون کنید و به اتاق خودتون برید، چند دقیقه بعد به شما یک سی وی لاین نصب میکنن، سی وی لاین یک لوله ی باریک پلاستیکی است که جهت تزریق دارو به شما وصل میشه برای این کار قسمت بالای سینه سمت راست رو بی حس کرده و با ایجاد یک سوراخ کوچیک یه لوله ی نازک رو درون رگتون قرار میدن(درد  نداره چون بی حسش میکنن)

پس از نصب سی وی لاین یک عکس از قفسه ی سینه گرفته میشه تا مطمئن بشن لوله در جای درست قرار گرفته یا نه. پس از اون تزریق سرم به شما شروع میشه و هر روز از شما خون میگیرن و وضعیت شما بررسی میشه. معمولا شیمی درمانی به صورت قرص و سرمه، اول به شما سرم وصل میشه و سپس در طی 3 روز هر روز 3بار و هر بار 45 قرص روباید با یک لیوان آب و در کمتر از20 دقیقه بخورید و باید تلاش کنید که بالا نیارید. (البته یکی از اون سه بار باید 50 تا قرص بخوری)

این قرص ها جزو مراحل شیمی درمانی به حساب میان و پس از تموم شدن قرص ها که باید اسمش رو حفظ باشی اما من یادم رفته که چی بود به شما یه کیسه خون وصل میکنن و پس از اتمام کیسه ی خون، پرستار به شما اعلام میکنه پیوندتون مبارک.

پس از تزریق سلول های مغزاستخوان هر روز به شما سرم های دارویی، غذایی و قندی نمکی تزریق میکنن و به شما قرص های بعد از پیوند رو میدن و منتظر میمونن تا شما یک تب 39 تا 40 درجه کنید. بعد از این تب بازم منتظر میمونن (ای بابا، حوصلشون سر نمیره؟) تا شمارش سلول های شما به یک حد مطلوب برسه و بعد شما رو مرخص می کنن. این تقریبا خلاصه بود.

توی این مدت از زندگی لذت ببرید ، کتاب بخونید و اینقدر هم این سؤال (چرا من؟) رو از خودتون نپرسید چون وقتتون رو تلف کردید، من جوابش رو دارم و بهتون میگم . شما از سوی خدا انتخاب شدید و خدا شما رو دوست داره اما خدا می خواد با این آزمایش مطمئن بشه که شما چقدر بهش ایمان دارید، اگر نا امید باشید یعنی به سمت شیطان رفتید و اگر امیدوار باشید و تلاش کنید، خدا خودش به کمکتون میاد این موضوع رو باور کنید و ساده از اون نگذرید.

برای کامل کردن مطلب بالا باید بگم که توی بخش پیوند هر بیمار در یک اتاق انفرادی بستری میشه که یک طرف اون شیشه هست( برای ملاقات کننده ها)، هر اتاق یک حمام و دستشویی داره و هرروز ساعت 6 و نیم باید برید حموم و لباس و رو تختی رو عوض کنید و هر 6 ساعت باید با سه سرمی که روی میز کنار تخت شما قرار داره دهانشویه کنید، هر بار ادرار میکنید باید مقدارش رو اندازه بگیرید و به پرستارتون اعلام کنید. در کنار تخت 2تا آیفون هست که یکی برای صحبت با ملاقات کننده ها و دیگری برای صحبت کردن با سرپرستار و یا سایر بیماران همون بخشه.

بعد از پیوند تا 6 ماه باید در یک اتاق قرنطینه باشید و شرایط همون بیمارستان رو واستون پیاده کنن. توی این 6ماه فرصت خوبیه تا هر کتابی که دوست دارید بخونید، فقط یک ماه بعد و همچنین سه ما بعد از پیوند از شما نمونه ی مغز استخوان گرفته میشه و بعد از اون دیگه از شما نمونه ی مغزاستخوان نمی گیرن.

اوایل هفته ای یکبار باید آزماشی خون داده و به دکتر پیوند نشون بدید و سپس فاصله ی بین نمونه گیری و ملاقات با دکتر زیاد میشه(مراقب باشید که سرما نخورید) . الان من هر 2 ماه یکبار میرم اما اونایی که همزمان با من پیوند کردن هر 8 ماه میان بستگی به بدن فرد داره و اینکه چقدر رعایت کنی. من یکم ... و زیاد مراقب نبودم و چند بار سرما خوردم، یکی از بیماریهایی که باعث خراب کردن پیوند میشه همین سرماخوردگیه پس مراقب باشید. اگه این اطلاعات کافی نیست یا ابهام و سؤالی هست می تونید در قسمت کامنت بنویسید یا بپرسید تا در اولین فرصت جوابتون رو بدم. فقط یک نکته دکتر خودتون رو باور کنید و به خدا ایمان داشته باشید و به بدن خودتون بفهمونید که فرمانده شمایید نه اون، هر روز به بدنتون دستور بدید برای خوب شدنش تلاش کنه.

موفق و سلامت باشید


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

یادتونه گفتم: چند وقتی بیکارم؟

بیکار بودم و داشتم آلبوم عکسهام رو می دیدم به چندتا عکس خاطره انگیز بر خوردم که به سرطان و شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان مربوط میشد. حتما این عکس هایی که توی روزنامه ها میزنن و روی اونها مینویسن قبل از عمل ، بعد از عمل رو دیدید این عکس های من هم به همون صورت هستن فقط یکمی توضیحات بیشتر زیرشون نوشتم تا حوصله شما سر نره.

این منم وقتی 18 سال داشتم، این عکس رو بیشتر شماها توی وبلاگ قبلیم دیدید. وقتی این عکس رو می گرفتم هیچ مریضی ای نداشتم و سالم بودم.

 

 

این عکس دقیقا دوم شهریور 1386 گرفته شده، دقیقا اولین روزی که پا به بیمارستان شریعتی تهران گذاشتم و توی بخش اورژانس منتظر بودم تا در طبقه ی جنرال یه تخت خالی بشه و به اون بخش منتقلم کنن. من یکم شهریور به دلیل درد زیاد در ناحیه پشت سر و ضعف و بیحالی به بیمارستان امیر مازندرانی ساری مراجعه کردم و دکتر بعد از انجام یک آزمایش خون یه نامه بهم داد و گفت برو بیمارستان امام خمینی و بگو بستریت کنن. تا ساعت 12 شب توی بیمارستان امام خمینی ساری بستری بودم و بعد با رضایت خودم مرخصم کردن. پدرم همون شب اومد دنبالم و من رو به تهران آورد.

می بینید که زیاد با آدمهای عادی فرق ندارم فقط یکم رنگ پریده هستم.

 

 

این عکس رو بعد از شیمی درمانی دور اول گرفتم(شهریور 86). درمان با وین کریستین (قرمز رنگ) بود و من بعد از 16 روز مرخص شدم. می گن بعد از شیمی درمانی موهای آدم میریزه اما من فقط یه ذره سرم خلوت شده بود.

 

 

این عکس رو هم بعد از شیمی درمانی دور دوم گرفتم (آبان 86). درمان با فلنگ (آبی رنگ) بود و من بعد از 26 روز مرخص شدم. می بینید که هنوزم ابروهام سرجاشه اما سرم واقعا خلوت شده،  بنازم به این دماغ که اصالت شمالی رو نشون میده.

 

 

این عکس رو هم در هنگام شیمی درمانی دور سوم و پیوند مغز استخوان از من گرفتن( دی 86). بخش پیوند 1 بیمارستان شریعتی یادش بخیر اتاق جالبی بود یکنفره که یک طرفش رو شیشه گذاشته بودن تا وقتی ملاقات کننده ها میان بتونی راحت همشون رو ببینی. تمام موهام طی مدت پیوند ریخت غیر از ابروهام. خداییش چقدر سفید و خوشگلم مگه نه؟

 

 

این عکس واسه نهم اسفند ماه 86 یعنی دو ماه بعد از انجام پیوند مغز استخوانه زمانی که داشتم 6 ماه قرنطینه ی بعد از پیوند رو می گذروندم. خیلی لاغر شده بودم، اما این هیکلی که توی عکس هست از هیکل زمان دانشجوییم فقط 10 کیلو لاغرتر بود. همه میگن توی این عکس شبیهه گلزار شدی ولی بنظرم گلزار داره تلاش می کنه شبیهه من بشه.چشمک

 

این عکس رو هم یکسال بعد از پیوند مغز استخوانم گرفتم. کشته منو این معصومیت از دست رفته، هرکی این عکس رو دیده گفته طفلک چقدر غمگین و مظلومه. موهای قشنگم رو می بینید قبل از پیوند فر بود اما الان خیلی صاف شده.

 

 

این عکس رو هم دو سال بعد از پیوندم در تاریخ 16 اسفند 88 گرفتم. شرمنده بعد تصادفی که با موتور داشتم نمی تونستم تا آرایشگاه برم. همین جوری عکس گرفتم، وقتی با موهای ژولیده اینقدر خوشگلم، می ترسم اگه یه کم به خودم برسم ، منو با برد پیت اشتباهی بگیرید.چشمک


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر