سرطان پایان زندگی نیست

اگرچه شیمی‌درمانی یکی از راهکارهای موثر در درمان سرطان‌های مختلف است،‌ اما به نظر می‌رسد خودش روی سلول‌های سالم بدن تاثیر می‌گذارد و باعث می‌شود که با تولید نوعی پروتئین، به رشد و مقاوم‌تر شدن سلول‌های سرطانی کمک شود.

بعضی افراد مبتلا به سرطان دوست دارند تمامی ریزه کاری های بیماری و درمان خود را بدانند و بعضی دیگر اطلاعات کلی را دوست دارند.

همیشه خودتان را هنگام پرسش از پزشکان پرستاران و داروخانه آزاد احساس کنید و هر مقدار که لازم است سئوال کنید. اگر متوجه جواب سئوال نشدید، مجدداً سئوال کنید تا متوجه شوید.

برای این که مطمئن شوید تمام جواب هایی که می خواهید را دریافت کرده اید، بهتر است یک لیست از سئوال های خود را قبل از مراجعه به پزشک تهیه کنید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٢ توسط مهیار

سالم ترین آب برای نوشیدن، آب مقطر است که عاری از هر گونه ماده شیمیایی می باشد. نوشیدن آب مقطر از خستگی و تشنگی فرد جلوگیری می کند.

بیمارانی که تحت شیمی درمانی قرار می گیرند، به نوعی در جنگی ناخواسته قرار گرفته اند و شرایط خاصی را باید تحمل کنند.

 این گونه بیماران بیشتر مستعد ابتلا به حالت تهوع، خستگی و بیماری های ناشی از عملکرد ضعیف سیستم ایمنی می باشند. بنابراین مصرف آبی سالم و عاری از هر گونه مواد شیمیایی و میکروب برایشان بسیار ضروری است.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ توسط مهیار

داروهایی که طی شیمی درمانی به فرد تزریق می شود، می تواند مشکلات پوستی برای او ایجاد کند، زیرا این مواد شیمیایی، نه تنها سلول های سرطانی را از بین می برند، بلکه بخشی از سلول های سالم بدن را نیز تحت تاثیر قرار می دهند. لذا بیمار پس از شیمی درمانی، احساس خارش و خشکی پوست می کند.

یکی از روش های درمانی رایج برای بیماران سرطانی، شیمی درمانی می باشد. داروهای مورد استفاده در شیمی درمانی از طریق خون به سلول ‌های سرطانی و تمام قسمت ‌های بدن منتقل می‌ شوند.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ توسط مهیار

اگرچه شیمی‌درمانی یکی از راهکارهای موثر در درمان سرطان‌های مختلف است،‌ اما به نظر می‌رسد خودش روی سلول‌های سالم بدن تاثیر می‌گذارد و باعث می‌شود که با تولید نوعی پروتئین، به رشد و مقاوم‌تر شدن سلول‌های سرطانی کمک شود.

بعضی افراد مبتلا به سرطان دوست دارند تمامی ریزه کاری های بیماری و درمان خود را بدانند و بعضی دیگر اطلاعات کلی را دوست دارند.

همیشه خودتان را هنگام پرسش از پزشکان پرستاران و داروخانه آزاد احساس کنید و هر مقدار که لازم است سئوال کنید. اگر متوجه جواب سئوال نشدید، مجدداً سئوال کنید تا متوجه شوید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۱ توسط مهیار

برای بیماران سرطانی نحوهء تغذیه در طول شیمی درمانی بسیار مهم است. هدف اصلی در قبل, بعد و در طول درمان , حفظ کالری کافی برای حفظ وزن بیمار, پروتئین کافی برای قدرتمند ساختن سیستم ایمنی, بالابردن توانایی بدن , افزایش تحمل بدن در برابر درمان است. در حالی که سعی میکنید کالری و پروتئین بدن خود را تامین کنید, در نظر داشته باشید که گنجاندن کمبودهای تغذیه ای در برنامه غذایی خود بسیار مهم است. از پزشک ویا متخصص تغذیه خود بپرسید که آیامی توانید مولتی ویتامین استفاده کنید.عوارض جانبی درمان ممکن است غذاخوردن را کمی مشکل کند. راهنمایی های زیرمواد تغذیه ای مورد نیاز شما را , به شما معرفی کند:



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ توسط منصور ویروس

 

 

پیتر کوکال

پیتر کوکال بدمینتون باز چک با سرطان مبارزه کرد و برنده شد،این خبر خوبی برای دوستان و آشنایان او بود که او دوباره می تواند به تمرینات بازگردد،پیتر می گوید:من سه دوره درمان را طی کردم که هر دوره پنج روز و هر روز شش ساعت طول کشید و من در بین هردوره ،دو هفته استراحت داشتم،دو دوره اول درمان خوب بود و به آن سختی که من انتظارش را داشتم نبود،من در بین دوره درمان در مسابقات اوپن فرانسه بازی کرده و از رقابت در این مسابقات خیلی خوشحال شده و لذت زیادی بردم ،اما شرکت من در این مسابقات ایده خوبی نبود ،بدن من خیلی خسته بود و موهایم  تنهایک روز بعد از رقابت با دیکی پالیاما ریخت،آخرین دوره درمان من خیلی سخت  بود ولی تصور نمی کردم که خیلی اذیت شوم ،اما این دوره درمان سخت ترین امر در زندگیم بود،نه تنها در این دوره پنج روزه بلکه پنج روز بعد از آن احساس خیلی بدی داشته و خیلی رنجور و مریض بودم،من میدانستم که این دوره درمان الزامی است و الان خوشحالم که مریضیم برطرف شده است،مبارزه با سرطان تجربه خیلی سختی بود،ولی به نظرم این تجربه مرا سرسخت تر و قوی تر ساخته است. من برای بازگشت به رقابتها به زمان نیاز دارم،زیرا چهار ماه است که تمرینات مرتبی نداشتم ،آمادگی بدنیم خیلی پایین است و حتی در موقع بالا رفتن از پله ها احساس مشکل دارم ،بازگشت به میادین با این شرایط خیلی سخت است ولی من بر این باورم که می توانم،این تجربه خیلی بد برای من بود ،من هرگز قبل از آن مصدومیت جدی نداشته و بیشتر از دو هفته بین تمریناتم وقفه نیفتاده بود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ توسط مهیار

سرطان، سالهاست که به عنوان یک کلمه وحشت برانگیز در ذهن بشر و یا یک کابوس یا بیماری لاعلاج و منجر به مرگ بر افکار همه سایه افکنده است .

بسیاری از بیماران با شنیدن این جمله که : شما سرطان دارید، دگرگون می‌شوند، ناراحت می‌شوند و فکر مرگ، لحظه‌ای از ذهن آنها بیرون نمی‌رود .

در کشورهایی که مردم، احساسات و عواطف شدیدتری دارند کلمه سرطان همه چیز را عوض می‌کند، تمام اقوام و آشنایان پس از سالها به دیدن بیمار می‌آیند و برای او دلسوزی می‌کنند.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ توسط مهیار

خون از مایع لزجی به نام پلاسما و یاخته های شناور آن که توسط مغز استخوان تولید می شود تشکیل شده است. 

مغز استخوان ماده ای نرم و اسفنجی شکل است که داخل استخوانها یافت می شود. این ماده حاوی یاخته ‌هایی است که یاخته‌ های مادر یا سلول پایه (Stem cell) نامیده می شود و وظیفه آنها تولید یاخته‌ های خونی استسنیک می‌تواند برای معالجه سرطان خون موثر باشد.

سه نوع یاخته‌ خونی وجود دارد

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط منصور ویروس

سلام

بعد از یک هفته خوردن قرص ووری کونازول مشکل قارچ داخل سینوسم برطرف شد و روز 7 مهر من رو در اورژانس خون بستری کردن و همون شب اول بهم دو تا کیسه خون زدن. 6 روزی توی اورژانس خون بستری بودم تا اینکه روز 13 مهر داخل بخش خون یه تخت خالی شد و من رو فرستادن بخش تا درمانم رو شروع کنن.

یه هفته ی اول فقط بهم آنتی بیوتیک میزدن تا عفونت هایی رو که توی اورژانس خون گرفته بودم از بین بره. بعد از چند روز که عفونت ها از بین رفت و در روز 22 مهر شیمی درمانی من رو شروع کردن.

شیمی درمانی این دفعه اسمش فلنگ ( FLANG ) بود ، نمی دونم دقیقا مخفف چه کلمه هایی هست اما G آخرش اسم داروی جی سی اس اف (GCSF ) که تحریک کننده ی مغز استخوان برای تولید گلبول سفیده.

شیمی درمانیم سه روز طول کشید( یعنی تا 24 مهر) و طبق گفته ی دکترم تا روز چهاردهم شیمی درمانی باید میزان سلول هام به کمترین حد می رسید و بعد از اون دوباره مغزاستخوانم شروع می کرد به خون سازی اما تا روز نوزدهم بعد از شیمی درمانی مغز استخوانم خون سازی نکرد و بعد از اون هم به میزان سلول هام خیلی کند بالا می رفت.

خلاصه اینکه 16 آبان ماه میزان سلول های خونم تا حد مطلوب رسید و مرخصم کردن و بهم گفتن هر وقت جواب مغز استخوان روز بیست و چارم درمانت حاظر شد؛ بیا درمانگاه خون. چهارم آذر ماه جواب آزمایشم حاظر شد و یکشنبه7 آذر باید میرفتم درمانگاه اما هوای تهران خلی آلوده بود و ترسیدم برم. بیشتر ترسم از این بود که آلودگی باعث بشه یه مرض جدید بگیرم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام،

بعد از اینکه 12 مرداد 89 من رو مرخص کردند، یه مدتی توی خونه بودم اما ضعف و بیحالی شدید داشتم. یه 20 روزی خونه بودم تا اینکه جواب آزمایشاتم آماده شد و روز چهارشنبه 3 شهریور رفتم درمانگاه؛ اونجا یه دکتر من رو معاینه کرد و بعد از دیدن آزمایشاتم پرسید : کی اینو با این وضعیت مرخصش کرده؟

بعدش یه نامه نوشت برای بخش خون تا به محض خالی شدن تخت من رو بستری کنن. فردای همون روز از بخش خون زنگ زدن و من دوباره بستری شدم. اینبار چون قارچی به نام آسپرژیلوس توی بخش پراکنده شده بود و سینوس‌های من هم کمی ترشح داشت از همون روز اول بستری شدنم بهم آمفو و چندتا آنتی بیوتیک دیگه تزریق کردن.

سینوس‌هام به شدت عفونت داشت و تا عفونت ها از بین نمی رفت نمی تونستن من رو شیمی درمانی کنن.

تا 13 شهریور توی آزمایشاتم خبر از آسپرژیلوس نبود اما آزمایش کشت ترشحات سینوسم در روز 23 شهریور نشون داد که داخل سینوسم قارچ آسپرژیلوس دارم. دکتر بعد از چند روز به من گفت: مرخصت میکنم و هر وقت آسپرژیلوست برطرف شد برای ادامه ی درمان بیا درمانگاه.

خلاصه روز 30 شهریور من رو مرخص کردن. بهم گفتن روزی دوتا قرص ووری کونازول بخور ( هر یه دونه قرصش 40 هزار تومن بود ) زمانی که در آزمایش کشت سینوست اثری از آسپرژیلوس نبود و بیمارستان امیر اعلم اجازه‌ی شیمی درمانی رو داد برگرد.

این عکس رو بابام روز 30 شهریور 2 ساعت مونده به مرخص شدنم از من گرفت.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام،

خوب حالا می‌رسیم به ادامه ی ماجرا و اینکه منو به بخش خون منتقل کردن. توی بخش خون یک هفته بهم آنتی بیوتیک زدن تا عفونت‌هایی که توی اورژانس گرفته بودم از بین برن و یه قرص به اسم هیدروکسی اوره تا گلبول های سفید نارس موجود توی خون رو از بین ببره.

توی این یک هفته تعداد گلبول های سفیدم به ٧٢٠٠٠ هم رسید (در آدم عادی باید بین ۴٠٠٠ تا ١٠٠٠٠ باشه) در این بین یه روز یک دکتر بیخرد با دانشجویانش اومد توی اتاق و گفت: اگر گلبول سفید بیمار از ١٠٠٠٠٠ بیشتر باشه ممکنه بیمار بخوابه و در این حالت به کما میره و فوت می‌کنه.

منم که حرف‌های دکتر رو شنیدم، هر شب می‌رفتم و از پرستار سؤال  می‌کردم توی آزمایش امروز تعداد گلبول سفیدم چند بود؟ ولی یه شب پرستار اشتباهی آزمایش بیمار اتاق بغلی رو واسم خوند و گفت: ١٣٠٠٠٠ (در حالی که واسه من ۶۴٠٠٠ بود.)

من بعد از شنیدن این حرف، رفتم آروم روی تختم دراز کشیدم و به دوستام اس ام اس دادم که حلالم کنن. بعد سعی کردم که نخوابم و دکتر هم گفته بود هر نیم ساعت دوتا قرص هیدروکسی اوره بخور. من تا ۶ صبح بیدار بودم و هیدروکسی اوره میخوردم، دیگه معده ام داغون شده بود.

ساعت هفت بود که دکتر اومد و گفت: هر شش ساعت دوتا بخور. اون روز وقتی جواب آزمایشم اومد، تعداد سلولها ٣٢٠٠٠ شده بود.

بعد از اون یک هفته‌ی کذایی، درمانم رو با وین کریستین شروع کردن و هفته ای یه بار بهم میزدن همزمان با همون هم هفته ای یه بار آی تی می‌شدم(یه مقدار از آب نخاعم رو می‌کشیدن و بجاش دارو تزریق می کردن.وین کریستین و آی تی یه دوره چهار هفته‌ای داشتند.( آی تی واسه این بود که سلول‌های سرطانی به مغز آسیبی وارد نکنه)

خلاصه سرتون رو درد نیارم هنوز هفته ی آخر وین کریستین تموم نشده بود که یه رژیم شیمی درمانیه دیگه به اسم چاپ رو بهم زدن و کلن از لگن به پایین فلجم کردن، نمی تونستم راه برم و از شدت درد استخوان به خودم می‌پیچیدم. این وسط خونریزیه روده هم کردم و خیلی حالم بد شد.

بعد از مدتی که یه ذره بهتر شدم اما روز قبل از مرخص شدنم منو گذاشتن توی یه اتاق دیگه زیر باد کولر و فرداش سینوسم عفونت کرد، هرچی به دکتر گفتم سینوسم عفونت داره و سلولهام پایینه به حرفم گوش نکرد و حتی یه آزمایش یا سی تی اسکن برام ننوشت و  ١٢ مرداد ٨٩ مرخصم کرد.

وقتی اومدم خونه خیلی حالم خوب بود تا اینکه ...

  


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

 روزی که آخرین پست رو گذاشتم بیمارستان بستری شدم و تازه امروز که ١۶ آبان هست مرخص شدم.

ممنونم که به وبلاگم سر میزدید و جویای احوالم بودید.

هیچ ویروس کشی نمی تونه منصور ویروس رو از پا در بیاره، این سرطان که یه جوجه بیشتر نیست

سر فرصت باید بنویسم که از خرداد تا حالا چرا بیمارستان بستری بودم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

می خوام جریان بستری شدن اینبارم و دلیل اینکه بعد از گذشت دو سال و نیم از پیوندم دوباره شیمی درمانی شدم رو واستون توضیح بدم اما چون حجم نوشته ها زیاد میشه، توی چندتا پست میذارم .

ماجرا از ششم خرداد شرع شد، از اونجا که مسابقات لیگ دسته یک، هشتم شروع می شد. من تصمیم گرفتم برخلاف دفعات قبل که موهای پاهام رو با ماشین میزدم، اینبار از یه موبر گیاهی استفاده کنم، واسه همین رفتم یه عطاری و گفتم: موبر گیاهی دارید؟ مغازه دار گفت: آره. من هم به اعتماد حرف مغازه دار اون موبر که به صورت پودر بود، خریدم.

رفتم خونه و توی حموم طبق دستور از اون پودر خمیر درست کردم و مالیدم به پاهام و بعد از ده دقیقه دوش گرفتم و موهای پام ریخت اما دیوار حمام سیاه سیاه شده بود. فردا صبح که هفتم بود رفتم تمرین اما برخلاف دفعات قبل اینبار بعد از تمرین وقتی سنسور ضربانم رو باز کردم درد کمی توی قفسه سینم احساس کردم، با خودم گفتم حتما واسه این سنسور ضربانه.

شب واسه پیدا کردن تیم رفتم ورزشگاه آزادی و اونجا به اتفاق جواد با تیم تنکابن قرداد بستیم. روز هشتم مسابقات پیست بود و من رفتم ورزشگاه آزادی، ولی درد قفسه سینم به حدی زیاد شد که نمی تونستم نفس بکشم، دوستم سعید من رو تا در ورزشگاه آزادی رسوند یه آژانس واسم گرفت و برگشتم خونه و دراز کشیدم و یکم بهتر شدم اما ساعت دوازده شب دوباره حالم بد شد.

با پدرم رفتیم بیمارستان شریعتی و دکتر یه عکس و آزمایش خون نوشت، دیدشون و گفت: چیزیش نیست (بعدها دکترم بهم گفت: از همین جا پیوند شروع به پس زدن کرده بود.)

تا برگردیم خونه صبح شده بود، صبح هم دوباره با بابام رفتیم بیمارستان کسری و یکی از دکترای اونجا عکس رو به چندتا از متخصص رادیولوژی نشون داد و اونا هم گفتن: چیزیش نیست، یکم دنده هاش ملتهب شده.

رفتیم خونه اما دردش خیلی بیشتر شد و غروب با مامانم رفتیم پیش یه متخصص و اون گفت: دندههاش عفونت کرده و یه سری قرص واسش می نویسم تا بخوره.

قرص ها رو خوردم و یکم دردش کمتر شد و دوباره شروع کردم واسه مسابقه ی بعدی تمرین کردن.

شب بیست و دوم خرداد هم واسه کارای دانشگاه با بابام رفتیم ساری و صبح بیست و سوم همه ی کارها رو انجام دادیم و من همون روز با اتوبوس برگشتم کرج اما توی راه راننده هی کولر رو خاموش و روشن می کرد، منم که لباس گرم با خودم نبرده بودم، حسابی پهلوهام درد گرفت(بعداﱞ فهمیدم کلیه هام عفونت کرده)

خلاصه صبح بیست و چهارم خرداد با چندتا از بچه ها رفتیم تمرین و وسط های تمرین دیدم استخون لگنم بدجوری درد میکنه واسه همین از بچه ها خداحافظی کردم و برگشتم خونه. بعد از ظهر همون روز دردم خیلی بیشتر شد و با مامانم رفتیم بیمارستان شریعتی، اونجا بازم مثل همیشه دکتر یه عکس  از لگنم نوشت و ما رو فرستاد یه طبقه بالاتر یعنی اورژانس خون تا دکترای خون منو معاینه کنن. اون روز دکتر شاهزاد(مثلا خیر سرش متخصص خون بود) اومد و من رو معاینه کرد و گفت: چیزیش نیست.( بعدها دکترم بهم گفت: این دومین نشانه پس زدن پیوند بود).

برگشتیم خونه و یه روز درد رو تحمل کردم تا اینکه بابام از شمال برگشت و بیست و ششم خرداد با هم رفتیم بیمارستان شریعتی، اما اینبار رفتیم طبقه ی دوم که روزهای چهارشنبه درمانگاه خون بود و بهمون گفتن دکتر پیوند تا ساعت دوازده میاد، من و بابام تا ساعت دو و نیم منتظر موندیم تا دکتر اومد و جواب آزمایش رو دید، من رو معاینه کرد و یه نامه نوشت واسه اورژانس خون که این بیمار باید بستری بشه. از اونجا که دردم بیشتر شده بود و نمی تونستم بشینم یا راه برم، بابام یه برانکارد از درمانگاه واسم گرفته بود که روش دراز بکشم.

با همون برانکارد رفتیم اورژانس، نامه دکتر و پرونده رو به دکتراش نشون دادیم اما گفتن توی اورژانس تخت خالی نداریم. بابام گفت: یه تخت اضافه کنید یا با همین برانکارد بستریش کنید. گفتن: غیر قانونیه و ما اجازه نداریم. بابام رفت داخل اورژانس خون و فهمید که بخش خون(طبقه ی سوم) یه تخت خالی داره و اینا قرار بود یه دختر یازده ساله رو که توی اورژانس خون بود بفرستن بالا اما چون وقت اداری گذشته بود میخواستن فردا بفرستنش.( من تا ساعت شش توی راهروی اورژانس روی برانکارد بودم )

بابام به دکترای اورژنس گفت: طبقه سوم یه تخت خالی داره، چرا اون دختر رو نمی فرستید بالا و منصور رو بستری کنید؟ دکتر گفت: حتی اگه دختره رو بفرستیم بالا نمی تونیم یه مرد رو توی قسمت زنان بستری کنیم. بابام هم که رفته بود داخل و دیده بود دو تا مرد رو توی قسمت خانم ها بستری کردن، گفت: پس اون دوتا مرد چی؟ دکتر گفت نمی تونیم. بابا دیگه چیزی نگفت و مستقیم رفت دفتر سرپرستاری و جریان رو بهشون گفت.

خلاصه اینکه اون دختره رو فرستادن بالا و من رو ساعت هفت بستری کردن. ساعت دوازده شب بود که یه بیمار سفارش شده از طرف یکی از دکترای بیمارستان رو آوردن، در عرض چند دقیقه یه تخت کنار من اضافه کردن و بستریش کردن. (خودتون در مورد این بیمارستان قضاوت کنید)

چند تا عکس از شش روزی که توی اورژانس بستری بودم واستون میذارم که ببینید.

روز سوم دکتر شاهزاد اومد بالا سرم و گفت: مگه نگفته بودم شما مربوط به ارتوپدی هستید و به خون مربوط نمی شید.

روز پنجم خود دکتر شاهزاد از من نمونه ی مغز استخوان گرفت اما همچنان بر این عقیده بود که من مشکلم به ارتوپدی مربوط میشه نه خون.

حتما می  پرسید چرا همش از کله ی خودم عکس گرفتم، در جواب باید بگم: آخه چیزی قشنگ تر از من اونجا پیدا نمی شد در ضن من توی قسمت زنان بودم. 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

من برگشتم، بابت دعاهاتون و این که جویای احوالم بودید خیلی ممنون.

 13 هم مرداد مرخص شدم یکم خسته ام.

به زودی کلی مطلب و عکس از این 50 روزی که توی بیمارستان شریعتی بستری بودم واستون میذارم.

دوباره کچل شدم ولی اینبار از گلزار هم خوش تیپ ترمچشمک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

دوست عزیزی به نام گندم، در یکی از کامنت ها از من خواست تا در مورد پیوندم بنویسم ، منم نوشتم. در ضمن در جواب دوست خوبم جیمز باید بگم سرطان کبد در ایران با پیوند کبد قابل درمانه و چند وقت پیش در اخبار یه مادر ایرونی رو نشون داد که قسمتی از کبدش رو به دخترش اهدا کرده بود، همونطور که می دونید کبد تنها عضو بدنه که می تونه خودش رو ترمیم کنه.

و اما پیوند مغزاستخوان :

پیوند مغزاستخوان در تقسیم بندی به دو دسته تقسیم میشه اما مراحل درمان یکی هست

1. اتولوک : در پیوند اتولوگ خون مغزاستخوان از خود بیمار گرفته می شود و بعد از کشت در آزمایشگها و جدا کردن سلول های سالم مجددا در هنگام پیوند به شخص تزریق می شود.

2. آلوژن : در پیوند آلوژن خون مغزاستخوان از یکی از آشنایان نزدیک بیمار که از لحاظ ژنتیکی به شخص بیمار نزدیک است، گرفته می شود و بعد از کشت در آزمایشگها و جدا کردن سلول های مادر، در هنگام پیوند به شخص تزریق می شود( پیون من از نوع آلوژن بود)

در مورد چگونگی گرفتن خون مغز استخوان از بستگان یا خود شخص اطلاعات دقیقی ندارم.

 

بعد از دو دور شیمی درمانی (دور اول وین کریستین و دور دوم فلنگ) دکتر خوبم خانم معینی نیا به من گفتند که شیمی درمانی روی من جواب نداده و بهترین راه اینه که پیوند مغز استخوان انجام بدم. قبل از پیوند به شما 6تا برگ میدن وشما باید هر برگ رو به یک متخصص نشون بدید و تایید اون متخصص رو بگیرید. این متخصصان عبارتند از متخصص ریه و مجاری تنفسی، متخصص قلب، متخصص گوش و حلق و بینی، متخصص دستگاه گوارش، متخصص دندان(دندانپزشک)، این شیشمی هم متخصص نیست و یه آدمه بیخوده اما باید تاییدش رو بگیرید و اونم مشاوره.

بعد طی این مراحل و یک سری مراحل دیگر بالاخره شما رو در بخش پیوند بستری میکنند.

قبل از بستری شدن باید موهای تمام بدن رو از ته بزنید و در هنگام ورود به بخش باید با یک نوع بتادین خودتون رو بشورید و لباس بخش رو تنتون کنید و به اتاق خودتون برید، چند دقیقه بعد به شما یک سی وی لاین نصب میکنن، سی وی لاین یک لوله ی باریک پلاستیکی است که جهت تزریق دارو به شما وصل میشه برای این کار قسمت بالای سینه سمت راست رو بی حس کرده و با ایجاد یک سوراخ کوچیک یه لوله ی نازک رو درون رگتون قرار میدن(درد  نداره چون بی حسش میکنن)

پس از نصب سی وی لاین یک عکس از قفسه ی سینه گرفته میشه تا مطمئن بشن لوله در جای درست قرار گرفته یا نه. پس از اون تزریق سرم به شما شروع میشه و هر روز از شما خون میگیرن و وضعیت شما بررسی میشه. معمولا شیمی درمانی به صورت قرص و سرمه، اول به شما سرم وصل میشه و سپس در طی 3 روز هر روز 3بار و هر بار 45 قرص روباید با یک لیوان آب و در کمتر از20 دقیقه بخورید و باید تلاش کنید که بالا نیارید. (البته یکی از اون سه بار باید 50 تا قرص بخوری)

این قرص ها جزو مراحل شیمی درمانی به حساب میان و پس از تموم شدن قرص ها که باید اسمش رو حفظ باشی اما من یادم رفته که چی بود به شما یه کیسه خون وصل میکنن و پس از اتمام کیسه ی خون، پرستار به شما اعلام میکنه پیوندتون مبارک.

پس از تزریق سلول های مغزاستخوان هر روز به شما سرم های دارویی، غذایی و قندی نمکی تزریق میکنن و به شما قرص های بعد از پیوند رو میدن و منتظر میمونن تا شما یک تب 39 تا 40 درجه کنید. بعد از این تب بازم منتظر میمونن (ای بابا، حوصلشون سر نمیره؟) تا شمارش سلول های شما به یک حد مطلوب برسه و بعد شما رو مرخص می کنن. این تقریبا خلاصه بود.

توی این مدت از زندگی لذت ببرید ، کتاب بخونید و اینقدر هم این سؤال (چرا من؟) رو از خودتون نپرسید چون وقتتون رو تلف کردید، من جوابش رو دارم و بهتون میگم . شما از سوی خدا انتخاب شدید و خدا شما رو دوست داره اما خدا می خواد با این آزمایش مطمئن بشه که شما چقدر بهش ایمان دارید، اگر نا امید باشید یعنی به سمت شیطان رفتید و اگر امیدوار باشید و تلاش کنید، خدا خودش به کمکتون میاد این موضوع رو باور کنید و ساده از اون نگذرید.

برای کامل کردن مطلب بالا باید بگم که توی بخش پیوند هر بیمار در یک اتاق انفرادی بستری میشه که یک طرف اون شیشه هست( برای ملاقات کننده ها)، هر اتاق یک حمام و دستشویی داره و هرروز ساعت 6 و نیم باید برید حموم و لباس و رو تختی رو عوض کنید و هر 6 ساعت باید با سه سرمی که روی میز کنار تخت شما قرار داره دهانشویه کنید، هر بار ادرار میکنید باید مقدارش رو اندازه بگیرید و به پرستارتون اعلام کنید. در کنار تخت 2تا آیفون هست که یکی برای صحبت با ملاقات کننده ها و دیگری برای صحبت کردن با سرپرستار و یا سایر بیماران همون بخشه.

بعد از پیوند تا 6 ماه باید در یک اتاق قرنطینه باشید و شرایط همون بیمارستان رو واستون پیاده کنن. توی این 6ماه فرصت خوبیه تا هر کتابی که دوست دارید بخونید، فقط یک ماه بعد و همچنین سه ما بعد از پیوند از شما نمونه ی مغز استخوان گرفته میشه و بعد از اون دیگه از شما نمونه ی مغزاستخوان نمی گیرن.

اوایل هفته ای یکبار باید آزماشی خون داده و به دکتر پیوند نشون بدید و سپس فاصله ی بین نمونه گیری و ملاقات با دکتر زیاد میشه(مراقب باشید که سرما نخورید) . الان من هر 2 ماه یکبار میرم اما اونایی که همزمان با من پیوند کردن هر 8 ماه میان بستگی به بدن فرد داره و اینکه چقدر رعایت کنی. من یکم ... و زیاد مراقب نبودم و چند بار سرما خوردم، یکی از بیماریهایی که باعث خراب کردن پیوند میشه همین سرماخوردگیه پس مراقب باشید. اگه این اطلاعات کافی نیست یا ابهام و سؤالی هست می تونید در قسمت کامنت بنویسید یا بپرسید تا در اولین فرصت جوابتون رو بدم. فقط یک نکته دکتر خودتون رو باور کنید و به خدا ایمان داشته باشید و به بدن خودتون بفهمونید که فرمانده شمایید نه اون، هر روز به بدنتون دستور بدید برای خوب شدنش تلاش کنه.

موفق و سلامت باشید


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام شما رو نمی دونم ولی من وقتی اولین بار تحت شیمی درمانی قرار گرفتم خیلی روی ریزش موهام حساس شده بودم تا اینکه کچل شدم. وقتی کچل شدم به این نتیجه رسدم که کچلی هم بد نیست و وقتی کچل هستم خیلی خوش تیپ تر از زمانی هستم که موهای چرب و شونه نکرده روی سرمه.

خودتون مقایسه کنید :

این عکس رو بعد از شیمی درمانی دومم گرفتم

 

این عکس هم واسه قبل از شیمی درمانیه

به نظرتون توی کدوم عکس خوش تیپ ترم؟

(البته من همیشه خوش تیپ و خوشگل بودم)چشمک


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

یادتونه گفتم: چند وقتی بیکارم؟

بیکار بودم و داشتم آلبوم عکسهام رو می دیدم به چندتا عکس خاطره انگیز بر خوردم که به سرطان و شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان مربوط میشد. حتما این عکس هایی که توی روزنامه ها میزنن و روی اونها مینویسن قبل از عمل ، بعد از عمل رو دیدید این عکس های من هم به همون صورت هستن فقط یکمی توضیحات بیشتر زیرشون نوشتم تا حوصله شما سر نره.

این منم وقتی 18 سال داشتم، این عکس رو بیشتر شماها توی وبلاگ قبلیم دیدید. وقتی این عکس رو می گرفتم هیچ مریضی ای نداشتم و سالم بودم.

 

 

این عکس دقیقا دوم شهریور 1386 گرفته شده، دقیقا اولین روزی که پا به بیمارستان شریعتی تهران گذاشتم و توی بخش اورژانس منتظر بودم تا در طبقه ی جنرال یه تخت خالی بشه و به اون بخش منتقلم کنن. من یکم شهریور به دلیل درد زیاد در ناحیه پشت سر و ضعف و بیحالی به بیمارستان امیر مازندرانی ساری مراجعه کردم و دکتر بعد از انجام یک آزمایش خون یه نامه بهم داد و گفت برو بیمارستان امام خمینی و بگو بستریت کنن. تا ساعت 12 شب توی بیمارستان امام خمینی ساری بستری بودم و بعد با رضایت خودم مرخصم کردن. پدرم همون شب اومد دنبالم و من رو به تهران آورد.

می بینید که زیاد با آدمهای عادی فرق ندارم فقط یکم رنگ پریده هستم.

 

 

این عکس رو بعد از شیمی درمانی دور اول گرفتم(شهریور 86). درمان با وین کریستین (قرمز رنگ) بود و من بعد از 16 روز مرخص شدم. می گن بعد از شیمی درمانی موهای آدم میریزه اما من فقط یه ذره سرم خلوت شده بود.

 

 

این عکس رو هم بعد از شیمی درمانی دور دوم گرفتم (آبان 86). درمان با فلنگ (آبی رنگ) بود و من بعد از 26 روز مرخص شدم. می بینید که هنوزم ابروهام سرجاشه اما سرم واقعا خلوت شده،  بنازم به این دماغ که اصالت شمالی رو نشون میده.

 

 

این عکس رو هم در هنگام شیمی درمانی دور سوم و پیوند مغز استخوان از من گرفتن( دی 86). بخش پیوند 1 بیمارستان شریعتی یادش بخیر اتاق جالبی بود یکنفره که یک طرفش رو شیشه گذاشته بودن تا وقتی ملاقات کننده ها میان بتونی راحت همشون رو ببینی. تمام موهام طی مدت پیوند ریخت غیر از ابروهام. خداییش چقدر سفید و خوشگلم مگه نه؟

 

 

این عکس واسه نهم اسفند ماه 86 یعنی دو ماه بعد از انجام پیوند مغز استخوانه زمانی که داشتم 6 ماه قرنطینه ی بعد از پیوند رو می گذروندم. خیلی لاغر شده بودم، اما این هیکلی که توی عکس هست از هیکل زمان دانشجوییم فقط 10 کیلو لاغرتر بود. همه میگن توی این عکس شبیهه گلزار شدی ولی بنظرم گلزار داره تلاش می کنه شبیهه من بشه.چشمک

 

این عکس رو هم یکسال بعد از پیوند مغز استخوانم گرفتم. کشته منو این معصومیت از دست رفته، هرکی این عکس رو دیده گفته طفلک چقدر غمگین و مظلومه. موهای قشنگم رو می بینید قبل از پیوند فر بود اما الان خیلی صاف شده.

 

 

این عکس رو هم دو سال بعد از پیوندم در تاریخ 16 اسفند 88 گرفتم. شرمنده بعد تصادفی که با موتور داشتم نمی تونستم تا آرایشگاه برم. همین جوری عکس گرفتم، وقتی با موهای ژولیده اینقدر خوشگلم، می ترسم اگه یه کم به خودم برسم ، منو با برد پیت اشتباهی بگیرید.چشمک


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By MAHYAR :.

اسلایدر