سرطان پایان زندگی نیست

امسال شمع تولد تورا

من فوت می کنم

دو صندلی و یک میز

در ایوان خاطره هامان...

یادت هست؟

محو عاشقانه ها که می شدیم

هیچ بوسه ای با ما در امان نبود!

امسال تولد تو

سفید می پوشم

سفیدِ آبی که صورتی نباشد

چه زیباست همه رنگهای تو!

گیسوانم را با انگشتان تو

شانه می کشم

تا تنها دلربای جشن تو باشم ؛

خیره به فرشته ترین چشمهای دنیا

که در قاب عکسی

در آغوشم محبوس مانده اند

خودم شمعها را فوت می کنم...

تولدت مبارک

شاعر : هودیسه حسینی


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠ توسط مهیار

خون از مایع لزجی به نام پلاسما و یاخته های شناور آن که توسط مغز استخوان تولید می شود تشکیل شده است. 

مغز استخوان ماده ای نرم و اسفنجی شکل است که داخل استخوانها یافت می شود. این ماده حاوی یاخته ‌هایی است که یاخته‌ های مادر یا سلول پایه (Stem cell) نامیده می شود و وظیفه آنها تولید یاخته‌ های خونی استسنیک می‌تواند برای معالجه سرطان خون موثر باشد.

سه نوع یاخته‌ خونی وجود دارد

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط منصور ویروس


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط منصور ویروس

خندهقهقههسلام این خندهها لحظاتی هست که با منصور بودم حتی در بدترین شرایط منصور همیشه شیطون وخنده رو بود هیچوقت کم نمیاورد با اینکه مریض بود درسشو ادامه داد هرشب میامد و  وبشو به روز میکرد به همه امید میداد یادمه حالش خوب نبود اما فامیلا که خونمون زنگ میزدند با شادابی میگفت لبخند خدا رو شکر خوبم  حتی یک روز 90 کیلومتر دوچرخه سواری کرد در دو ماه آخر زندگیش از همتون می خوام وب رو به یاد منصور زنده نگه دارید هفته آینده دارم میرم پیش منصور برگشتم  شروع میکنم به گذاشتن عکس و مطالب جدید لطفا شماهام به من کمک کنید


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ توسط منصور ویروس

سلام

امروز جواد و کامبیز که دوتا از دوستان خوبم هستن، اومدن دنبالم و با هم رفتیم تمرین البته واسه اونا تمرین به حساب نمی اومد ولی واسه من یه تمرین سنگین بود و شکرخدا تونستم 27 کیلومتر رکاب بزنم، بخاطر سردی هوا نتونستیم بیشتر تمرین کنیم اما به امید خدا فردا مسافت رو بیشتر می کنیم.

داشتن دوستان خوب هم یه نعمته صبح اومدن دنبالم و برگشتنی هم تا در خونه رسوندنم.

راستی در مورد رژیم یه توضیح خلاصه میدم، چون دیروز که رفتم درمانگاه خون هیچکدوم از دکترا به علایم جی وی اچ دی من توجه نکردن و گفتن شنبه 11 دی ماه بیا درمانگاه پیوند تا دکترای پیوند نظر بدن، فعلا در مورد رژیم چیزی نمیگم تا تکلیف خودم مشخص بشه.

یه نکته ی دیگه هم که هست اینه: آب زیاد بخورید.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

با امروز 31 روز از شروع رژیم غذاییم میگذره و از دیروز شروع کردم به پیاده روی و روزی دو ساعت پیاده روی میکنم.

البته شب ها هم از درد ماهیچه های پام تا صبح بیدارمچشمک

شکر خدا تمام سلول هام در حالت نرماله اما عوارض GVHD روی بدن و داخل دهنم پیدا کردم که دکترم گفت نشانه ی خوبیهنیشخند


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

امروز جواب مغزاستخوان روز 24 بعد از شیمی درمانی رو گرفتم. هرچند توی مغزاستخوانم یک درصد بلاست وجود داشت اما بیماریم خاموش( رمیشن) شده بود.

من از روز 25 بعد از شیمی درمانی به پیشنهاد یکی از دوستانم یه رژیم غذایی رو شروع کردم.

توی این رژیم غذایی پنج گروه مواد غذایی حذف میشه که عبارتند از: چربی، شیرینی، شوری، لبنیات و گوشت قرمز

تا اونجایی که من میدونم این رژیم روی یه دوچرخه سوار که سرطان روده داشته جواب داده و حالا فکر کنم من اولین نفری هستم که دارم این رژیم رو روی سرطان خون آزمایش می کنم. تا امروز 28 روز میشه که این رژیم رو دنبال کردم و روند خون سازیم داره به طور طبیعی پیش میره. مدت این رژیم 45 روزه و به امید خدا بعد از 45 روز توضیحات بیشتری در موردش می نویسم. انشاالله اگه تا چند روز آینده هوای تهران و کرج یکم تمیز تر بشه، دوباره با دوچرخه ام از خونه میزنم بیرون و به تمریناتم ادامه میدم.


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

خدا و من امید داریم که این شیمی درمانی آخریه جواب داده حالا دکترا هر حرف مفتی ممکنه بزنن.

دارم دوباره شروع میکنم به دوچرخه سواری اما از اونجا که هوای کرج سرده و من نباید سرما بخورم، مجبورم توی خونه و روی غلطک دوچرخه سواری کنم.

 

بچه ها من نا امید نشدم و هیچوقت ناامید نمیشم، از شما هم انتظار دارم که همیشه امید داشته باشید و به خدا توکل کنید. هیچ بیماری ای نمی تونه ما رو از پا در بیاره چون ما نمی ذاریم. بیاید از همین لحظه تصمیم بگیریم که سلامتیمون رو بدست بیاریم. 

وقتی ما برای سلامتی تلاش می کنیم خدا خوشحال میشه و کمکمون میکنه پس به امید روزی که همه ی شما رو سالم ببینم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

من برگشتم، بابت دعاهاتون و این که جویای احوالم بودید خیلی ممنون.

 13 هم مرداد مرخص شدم یکم خسته ام.

به زودی کلی مطلب و عکس از این 50 روزی که توی بیمارستان شریعتی بستری بودم واستون میذارم.

دوباره کچل شدم ولی اینبار از گلزار هم خوش تیپ ترمچشمک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

دوست عزیزی به نام گندم، در یکی از کامنت ها از من خواست تا در مورد پیوندم بنویسم ، منم نوشتم. در ضمن در جواب دوست خوبم جیمز باید بگم سرطان کبد در ایران با پیوند کبد قابل درمانه و چند وقت پیش در اخبار یه مادر ایرونی رو نشون داد که قسمتی از کبدش رو به دخترش اهدا کرده بود، همونطور که می دونید کبد تنها عضو بدنه که می تونه خودش رو ترمیم کنه.

و اما پیوند مغزاستخوان :

پیوند مغزاستخوان در تقسیم بندی به دو دسته تقسیم میشه اما مراحل درمان یکی هست

1. اتولوک : در پیوند اتولوگ خون مغزاستخوان از خود بیمار گرفته می شود و بعد از کشت در آزمایشگها و جدا کردن سلول های سالم مجددا در هنگام پیوند به شخص تزریق می شود.

2. آلوژن : در پیوند آلوژن خون مغزاستخوان از یکی از آشنایان نزدیک بیمار که از لحاظ ژنتیکی به شخص بیمار نزدیک است، گرفته می شود و بعد از کشت در آزمایشگها و جدا کردن سلول های مادر، در هنگام پیوند به شخص تزریق می شود( پیون من از نوع آلوژن بود)

در مورد چگونگی گرفتن خون مغز استخوان از بستگان یا خود شخص اطلاعات دقیقی ندارم.

 

بعد از دو دور شیمی درمانی (دور اول وین کریستین و دور دوم فلنگ) دکتر خوبم خانم معینی نیا به من گفتند که شیمی درمانی روی من جواب نداده و بهترین راه اینه که پیوند مغز استخوان انجام بدم. قبل از پیوند به شما 6تا برگ میدن وشما باید هر برگ رو به یک متخصص نشون بدید و تایید اون متخصص رو بگیرید. این متخصصان عبارتند از متخصص ریه و مجاری تنفسی، متخصص قلب، متخصص گوش و حلق و بینی، متخصص دستگاه گوارش، متخصص دندان(دندانپزشک)، این شیشمی هم متخصص نیست و یه آدمه بیخوده اما باید تاییدش رو بگیرید و اونم مشاوره.

بعد طی این مراحل و یک سری مراحل دیگر بالاخره شما رو در بخش پیوند بستری میکنند.

قبل از بستری شدن باید موهای تمام بدن رو از ته بزنید و در هنگام ورود به بخش باید با یک نوع بتادین خودتون رو بشورید و لباس بخش رو تنتون کنید و به اتاق خودتون برید، چند دقیقه بعد به شما یک سی وی لاین نصب میکنن، سی وی لاین یک لوله ی باریک پلاستیکی است که جهت تزریق دارو به شما وصل میشه برای این کار قسمت بالای سینه سمت راست رو بی حس کرده و با ایجاد یک سوراخ کوچیک یه لوله ی نازک رو درون رگتون قرار میدن(درد  نداره چون بی حسش میکنن)

پس از نصب سی وی لاین یک عکس از قفسه ی سینه گرفته میشه تا مطمئن بشن لوله در جای درست قرار گرفته یا نه. پس از اون تزریق سرم به شما شروع میشه و هر روز از شما خون میگیرن و وضعیت شما بررسی میشه. معمولا شیمی درمانی به صورت قرص و سرمه، اول به شما سرم وصل میشه و سپس در طی 3 روز هر روز 3بار و هر بار 45 قرص روباید با یک لیوان آب و در کمتر از20 دقیقه بخورید و باید تلاش کنید که بالا نیارید. (البته یکی از اون سه بار باید 50 تا قرص بخوری)

این قرص ها جزو مراحل شیمی درمانی به حساب میان و پس از تموم شدن قرص ها که باید اسمش رو حفظ باشی اما من یادم رفته که چی بود به شما یه کیسه خون وصل میکنن و پس از اتمام کیسه ی خون، پرستار به شما اعلام میکنه پیوندتون مبارک.

پس از تزریق سلول های مغزاستخوان هر روز به شما سرم های دارویی، غذایی و قندی نمکی تزریق میکنن و به شما قرص های بعد از پیوند رو میدن و منتظر میمونن تا شما یک تب 39 تا 40 درجه کنید. بعد از این تب بازم منتظر میمونن (ای بابا، حوصلشون سر نمیره؟) تا شمارش سلول های شما به یک حد مطلوب برسه و بعد شما رو مرخص می کنن. این تقریبا خلاصه بود.

توی این مدت از زندگی لذت ببرید ، کتاب بخونید و اینقدر هم این سؤال (چرا من؟) رو از خودتون نپرسید چون وقتتون رو تلف کردید، من جوابش رو دارم و بهتون میگم . شما از سوی خدا انتخاب شدید و خدا شما رو دوست داره اما خدا می خواد با این آزمایش مطمئن بشه که شما چقدر بهش ایمان دارید، اگر نا امید باشید یعنی به سمت شیطان رفتید و اگر امیدوار باشید و تلاش کنید، خدا خودش به کمکتون میاد این موضوع رو باور کنید و ساده از اون نگذرید.

برای کامل کردن مطلب بالا باید بگم که توی بخش پیوند هر بیمار در یک اتاق انفرادی بستری میشه که یک طرف اون شیشه هست( برای ملاقات کننده ها)، هر اتاق یک حمام و دستشویی داره و هرروز ساعت 6 و نیم باید برید حموم و لباس و رو تختی رو عوض کنید و هر 6 ساعت باید با سه سرمی که روی میز کنار تخت شما قرار داره دهانشویه کنید، هر بار ادرار میکنید باید مقدارش رو اندازه بگیرید و به پرستارتون اعلام کنید. در کنار تخت 2تا آیفون هست که یکی برای صحبت با ملاقات کننده ها و دیگری برای صحبت کردن با سرپرستار و یا سایر بیماران همون بخشه.

بعد از پیوند تا 6 ماه باید در یک اتاق قرنطینه باشید و شرایط همون بیمارستان رو واستون پیاده کنن. توی این 6ماه فرصت خوبیه تا هر کتابی که دوست دارید بخونید، فقط یک ماه بعد و همچنین سه ما بعد از پیوند از شما نمونه ی مغز استخوان گرفته میشه و بعد از اون دیگه از شما نمونه ی مغزاستخوان نمی گیرن.

اوایل هفته ای یکبار باید آزماشی خون داده و به دکتر پیوند نشون بدید و سپس فاصله ی بین نمونه گیری و ملاقات با دکتر زیاد میشه(مراقب باشید که سرما نخورید) . الان من هر 2 ماه یکبار میرم اما اونایی که همزمان با من پیوند کردن هر 8 ماه میان بستگی به بدن فرد داره و اینکه چقدر رعایت کنی. من یکم ... و زیاد مراقب نبودم و چند بار سرما خوردم، یکی از بیماریهایی که باعث خراب کردن پیوند میشه همین سرماخوردگیه پس مراقب باشید. اگه این اطلاعات کافی نیست یا ابهام و سؤالی هست می تونید در قسمت کامنت بنویسید یا بپرسید تا در اولین فرصت جوابتون رو بدم. فقط یک نکته دکتر خودتون رو باور کنید و به خدا ایمان داشته باشید و به بدن خودتون بفهمونید که فرمانده شمایید نه اون، هر روز به بدنتون دستور بدید برای خوب شدنش تلاش کنه.

موفق و سلامت باشید


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

امشب داشتم به این فکر میکردم که من اگه خدا بودم، چه کار میکردم؟

با خودم گفتم اول ببینم جواب شما به این سوال چیه بعد جواب خودم رو به این سوال بدم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

خدا رو شکر حالم خیلی بهتر شده و 14 اردیبهشت که رفتم پیش دکتر پیوند، قرص هام رو کم کرد. به امید خدا تا چند وقت دیگه قرص هام قطع میشه و به زندگی عادی بر می گردم.

اگه خدا بخواد ماه دیگه در مسابقات لیگ دسته ی یک دوچرخه سواری شرکت میکنم و تمام تلاشم رو میکنم که مثل سرطان، در این مسابقه هم پیروز بشم.

می خوام گذشته ام و تمام خاطرات تلخ زندگیم رو فراموش کنم، می خوام  مثل شروع بهار دوباره متولد بشم.

بهار


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

نمی دونم چرا خیلی از آدما سرطان رو پایان زندگی میدونن؟ به نظر من سرطان پایان زندگی نیست، انسان زمانی به پایان زندگی میرسه که عزرائیل بیاد بالا سرش و بگه : سلام، حاضر شو بریم یه دنیای دیگه.(من شخصا با عزرائیل برخورد نداشتم ولی حتما اول سلام میکنه بعد جوون آدم رو میگیره)چشمک

خلاصه مطلب این که عمر و زندگی دست خداست. چند وقتیه توی محلمون سر و کله ی عزرائیل پیدا شده و داره پیر و جوون رو یکی یکی با خودش میبره. من که از مرگ نمی ترسمنگران ولی واسه محکم کاری هم که شده از تمامیه افرادی که دوستشون دارم و دوستم ندارن، همه ی افرادی که دوستم دارن و دوستشون ندارم و نیز همه ی افرادی که دوستشون دارم و دوستم دارن تقاضا دارم اگر هر بدی ای از من دیدید، من رو حلال کنید.چشمک

فقط در آخر یه نکته هست و اونم اینه: از اشتباهات دیگران بگذرید تا از اشتباهات شما بگذرند.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

من فکر می کردم فقط وقتی مریض می شم از خدا میپرسم: چرا من؟ اما مثل اینکه اشتباه فکر میکردم چون وقتی با دوچرخه ام تصادف میکنم، زمین می خورم یا پنچر میکنم، اولین جمله ای که میگم اینه: خدایا بین این همه آدم چرا من؟ یا سر هر موضوع دیگه ای که بد شانسی میارم حتما میگم: خدایا چرا من؟

تازه جواب این سوال رو پیدا کردم.

 وقتی به گذشته ام نگاه کردم به این نتیجه رسیدم خیلی وقتا که باید از خدا سوال میکردم: چرا من؟ این کار رو انجام ندادم. مثلا وقتی بچه بودم و پسر عمه ام با سنگ د توی سرم هیچوقت نپرسیدم: خدایا چرا من سرم نشکست؟ یا وقتی دوم دبیرستان بودم، داشتم با دوچرخه خیابون رو برعکس میومدم و با یه موتوری تصادف کردم. نپرسیدم : خدایا چرا من دست و پام نشکست یا حتی یه خراش هم بر نداشت؟ یا ...

تازه فهمیدم توی هر اتفاقی که واسم افتاده ، فقط جنبه ی منفیش رو دیدم و از خدا پرسیدم: چرا من؟ هیچوقت جنبه ی مثبتش رو ندیدم.

همین سرطان خون، همیشه از خدا میپرسیدم چرا من اما خالا روزی خدارو هزار بار شکر میکنم چون سرطان باعث شد خودم و اطرافیانم رو بهتر بشناسم. تازه سرطان باعث شد به آرزوی بچگیام برسم و دوچرخه سوار بشم. تازه کلی دوستای خوب پیدا کردم.

خداجون بابت همه چیز متشکرم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

چهارشنبه 12 اسفند عکسم رو با دوچرخه گذاشته بودم توی وبلاگ و بعد از ظهر همون روز وقتی واسه تمرین تا آبیک رفتم با یه موتور تصادف کردم و مردم از وسط خیابون با خاک انداز جمع کردن.

 یه چند دقیقه ای که گذشت و به خودم اومدم ، توی دلم گفتم: خدارو شکر زنده ام و هنوزم می تونم واسه رسیدن به هدفم تلاش کنم. دنبال دوچرخه ام گشتم و دیدم یکی از پره های چرخ جلو و پیچی که واسه سفت کردن چرخ جلو بود، شکسته و چرخ جلو تاب برداشته و فرمون کج شده. مردم هم همشون مثل کارشناس افتادن سرش تا درستش کنن، بهشون گفتم: دست نزنید خودم درستش می کنم. آچار دوچرخه ام  که همیشه همراهم بود رو در آوردم و دوچرخه رو یکمی جمع و جور کردم و دوباره نشستم روی دوچرخه (بدنم گرم بود نمی دونستم چه بلایی سرم اومده) و شروع کردم به رکاب زدن و برگشتن به سمت کرج . هنوز چند کیلومتری رکاب نزده بودم که دیدم سمت راستم خیلی درد میکنه، چون موقع تصادف کتف و لگن و زانوی راستم بدجوری با زمین برخورد کرده بود.

گفتم پیاده میشم و یه ماشین میگیرم و برمیگردم کرج اما هر چقدر تلاش کردم نتونستم (از شدت درد ) از دوچرخه پیاده بشم. خلاصه با پای چپ تا جایی که توان داشتم رکاب زدم و ساعت حدودا 4 بعد از ظهر بود که خودم رو رسوندم خونه، به هر زور و بلایی بود از دوچرخه پیاده شدم و رفتم توی خونه و وسط سالن نقش زمین شدم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم نمی تونستم راه برم، قسمت راست بدنم رو نگاه کردم، حسابی کبود شده بود. فکر کنم باید یه چند روزی استراحت کنم تا بتونم دوباره به تمریناتم ادامه بدم.این یعنی چند روزی بیکارم.

خدا رحم کرد من با موتور تصادف کردم این بد بخت هارو ببینید

خدا خیلی بهم رحم کرد که با موتور تصادف کردم، این بدبخت ها رو ببینید


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس

سلام

این هفته سه شنبه طبق معمول هر ماه رفتم بیمارستان شریعتی تا جواب آزمایشم رو به دکتر بخش پیوند یک نشون بدم که از شانس بدم دکتر بازم عوض شده بود. بر خلاف دکترهای قبلی که مدام من رو تشویق می کردن به دوچرخه سواری این یکی فقط می گفت: تو نباید به خودت فشار بیاری، واست خوب نیست. و از این حرفا منم گفتم : بخوام به بدم زیاد روی خوش نشون بدم پر رو میشه.

تصمیمم رو گرفتم اگه خدا بخواد، می خوام ٨ دوره قهرمان توردوفرانس بشم تا حال این لانس آرمسترانگ آمریکایی رو بگیرم،می خوام بگم ما هستیمچشمک

       این جدیدترین عکسمه که با دوچرخه ام چند روز پیش گرفتم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس

سلام

نمی دونم توی زندگی واسه شما هم این موارد پیش اومده یا نه اما وقتی من بچه بودم هر وقت کار بدی انجام می دادم و مامانم می خواست دعوام کنه، بقیه می گفتن: منصور پسر خوبیه شیطون گولش زده.

وقتی دبستان می رفتم ، هر دفعه ناظم بخاطر دعوا با بچه ها منو میبرد دفتر و می خواست منو با شیلنگ بزنه، مدیرمون می گفت: منصور پسر خوبیه و مطمئنم شیطون گولش زده و دیگه از این کارا نمی کنه.(ولی یکی دوتا شیلنگ رو می خوردم)

راهنمایی هم که بودم یکی از ناظم ها همسایمون بود و تا مشکلی پیش میومد به مدیر می گفت: من این پسر رو خیلی خوب میشناسم، حتما شیطون گولش زده وگرنه منصور اصلا کار بد نمی کنه.

دبیرستان هم که از مدرسه فرار می کردم، معلم پرورشی میومد و می گفت: آقای ناظم ببخشیدش این منصور از شاگردهای خوب و مؤدب منه، حتما شیطون گولشون زده.

توی دانشگاه هم همون ترم اول یه بار کلاس رو بهم ریختیم و استاد من و 3 نفر دیگه رو از کلاس انداخت بیرون و گفت: برید درس رو حذف کنید.

منم که بچه ی خوب و مؤدبی بودم رفتم پیش مسئول آموزش و گفتم : ما جوون بویم و یه اشتباهی کردیم، میشه با استاد صحبت کند.

مسئول آموزشمون هم که آدم منطقی ای بود با ما اومد و به استاد گفت: این چندتا جوون بچه های خوبی هستن، حالا جوون بودن و شیطون گولشون زده یه شیطنتی کردن، شما ببخشیدشون.(استاد هم ما رو بخشید و ما رفتیم سر کلاس اما آخر ترم نمره ی هر 4 تامون 10 شده بود)

اما این شیطان کیه؟ چیه؟ کجاست؟ چه شکلیه؟ چه جوری آدم رو گول میزنه؟ و ...

شیطان می تونه یه آدم ، یه فکر بد ، یه شیء بد یا هر چیزی که انسان رو از رسیدن به خوبی ها بازمیداره، باشه. به دور و اطرافتون خوب نگاه کنید حتما شیطان رو می بینید.

چند روز پیش وقتی داشتم مثل همیشه توی پارک خانواده تمرین میکردم، یه شیطان اومد سراغم و شروع کرد به حرف زدن با من. اول به نحوه ی تمرینم گیر داد و بعد به دوچرخه ام.

من گفتم: تازه 3 ماهه دارم دوچرخه سواری میکنم و میخوام 8 دوره قهرمان توردو فرانس بشم.

شیطان گفت: هیچکدوم از دوچرخه سوارهای ایرانی تا حالا به توردو فرانس نرسیدن چه برسه قهرمانش بشن.

من گفتم : من می تونم، خواستن توانستنه.

شیطان گفت: اینا شعاره.

من گفتم : باید به تمرینم ادامه بدم، خداحافظ.

وقتی ازشیطان دور شدم، انگشت کوچیکم رو به خودم نشون دادم و گفتم: این آرمسترانگه(قهرمان هفت دوره مسابقات توردو فرانس).

بعد از پارک خارج شدم و یه مسافت 60 کیلومتری رو رکاب زدم و بعد از ظهرش هم رفتم باشگاه بدنسازی.

 

نکته آموزنده :

به خدا امید داشته باشید و خودتون رو باور کنید.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر