سرطان پایان زندگی نیست

سلام

تا حالا شده از خودتون بپرسید : چرا من؟

این سؤال رو بیشتر آدمها وقتی مشکلی براشون پیش میاد اغلب از خودشون می‌پرسن و بعد نتیجه‌گیری می‌کنن که در حقشون ظلم شده.

برای مثال خود من وقتی بعد از دو دوره فهمیدم سرطان خون دارم، از خودم پرسیدم : چرا این بلا باید سر من بیاد؟ من که نه اهل دود و دم بودم، نه عرق میخوردم و نه ...

من که این همه بچه مثبت بودم و با همه مهربون بودم!!!تعجبسوال

همینجوری که توی این فکرها بودم یهو یادم اومد که خیلی هم مثبت نبودم. یادم اومد وقتی بچه بودم با دوچرخه می‌رفتم توی کوچه و هر بچه‌ای اذیتم می‌کرد یه جوری یا می‌فرستادمش توی جوب یا توی دیوار.

بازم فکر کردم، یادم اومد وقتی دبستان بودم همیشه زنگ‌های تفریح دعوا می گرفتم و ناظم شلنگ می‌زد کف دستم.

بیشتر که فکر کردم، یادم اومد دوران راهنمایی هم دست کمی از دوران ابتدایی نداشتم ، اما چون ناظم همسایمون بود شلنگ نمی‌خوردم.

بعدش به یاد دوران دبیرستان افتادم که با دوچرخه، با دوستام عمداً از جلوی مدرسه دخترانه رد می شدیم و تک چرخ می‌زدیم.

بعد از اون هم دوران دانشگاه یادم اومد، یاد ترم اول افتادم که دانشگاهمون دختر، پسرا رو سوا کرده بود. من با دوستام بعد از کلاس می‌موندیم توی دانشگاه و تا کلاس بعدی دخترا رو دید می‌زدیم.

هی جوونی یادت بخیر منم عجب آدمی بودما همه چی بودم غیر از بچه مثبت. خلاصه اینکه من این سوال (چرا من؟) رو بارها از خودم پرسیدم و به جواب نرسیدم پس شما هم الکی خودتون رو خسته نکنید.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر