سرطان پایان زندگی نیست

سلام

من فکر می کردم فقط وقتی مریض می شم از خدا میپرسم: چرا من؟ اما مثل اینکه اشتباه فکر میکردم چون وقتی با دوچرخه ام تصادف میکنم، زمین می خورم یا پنچر میکنم، اولین جمله ای که میگم اینه: خدایا بین این همه آدم چرا من؟ یا سر هر موضوع دیگه ای که بد شانسی میارم حتما میگم: خدایا چرا من؟

تازه جواب این سوال رو پیدا کردم.

 وقتی به گذشته ام نگاه کردم به این نتیجه رسیدم خیلی وقتا که باید از خدا سوال میکردم: چرا من؟ این کار رو انجام ندادم. مثلا وقتی بچه بودم و پسر عمه ام با سنگ د توی سرم هیچوقت نپرسیدم: خدایا چرا من سرم نشکست؟ یا وقتی دوم دبیرستان بودم، داشتم با دوچرخه خیابون رو برعکس میومدم و با یه موتوری تصادف کردم. نپرسیدم : خدایا چرا من دست و پام نشکست یا حتی یه خراش هم بر نداشت؟ یا ...

تازه فهمیدم توی هر اتفاقی که واسم افتاده ، فقط جنبه ی منفیش رو دیدم و از خدا پرسیدم: چرا من؟ هیچوقت جنبه ی مثبتش رو ندیدم.

همین سرطان خون، همیشه از خدا میپرسیدم چرا من اما خالا روزی خدارو هزار بار شکر میکنم چون سرطان باعث شد خودم و اطرافیانم رو بهتر بشناسم. تازه سرطان باعث شد به آرزوی بچگیام برسم و دوچرخه سوار بشم. تازه کلی دوستای خوب پیدا کردم.

خداجون بابت همه چیز متشکرم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر