سرطان پایان زندگی نیست

سلام

چهارشنبه 12 اسفند عکسم رو با دوچرخه گذاشته بودم توی وبلاگ و بعد از ظهر همون روز وقتی واسه تمرین تا آبیک رفتم با یه موتور تصادف کردم و مردم از وسط خیابون با خاک انداز جمع کردن.

 یه چند دقیقه ای که گذشت و به خودم اومدم ، توی دلم گفتم: خدارو شکر زنده ام و هنوزم می تونم واسه رسیدن به هدفم تلاش کنم. دنبال دوچرخه ام گشتم و دیدم یکی از پره های چرخ جلو و پیچی که واسه سفت کردن چرخ جلو بود، شکسته و چرخ جلو تاب برداشته و فرمون کج شده. مردم هم همشون مثل کارشناس افتادن سرش تا درستش کنن، بهشون گفتم: دست نزنید خودم درستش می کنم. آچار دوچرخه ام  که همیشه همراهم بود رو در آوردم و دوچرخه رو یکمی جمع و جور کردم و دوباره نشستم روی دوچرخه (بدنم گرم بود نمی دونستم چه بلایی سرم اومده) و شروع کردم به رکاب زدن و برگشتن به سمت کرج . هنوز چند کیلومتری رکاب نزده بودم که دیدم سمت راستم خیلی درد میکنه، چون موقع تصادف کتف و لگن و زانوی راستم بدجوری با زمین برخورد کرده بود.

گفتم پیاده میشم و یه ماشین میگیرم و برمیگردم کرج اما هر چقدر تلاش کردم نتونستم (از شدت درد ) از دوچرخه پیاده بشم. خلاصه با پای چپ تا جایی که توان داشتم رکاب زدم و ساعت حدودا 4 بعد از ظهر بود که خودم رو رسوندم خونه، به هر زور و بلایی بود از دوچرخه پیاده شدم و رفتم توی خونه و وسط سالن نقش زمین شدم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم نمی تونستم راه برم، قسمت راست بدنم رو نگاه کردم، حسابی کبود شده بود. فکر کنم باید یه چند روزی استراحت کنم تا بتونم دوباره به تمریناتم ادامه بدم.این یعنی چند روزی بیکارم.

خدا رحم کرد من با موتور تصادف کردم این بد بخت هارو ببینید

خدا خیلی بهم رحم کرد که با موتور تصادف کردم، این بدبخت ها رو ببینید


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر