سرطان پایان زندگی نیست

سلام

نمی دونم توی زندگی واسه شما هم این موارد پیش اومده یا نه اما وقتی من بچه بودم هر وقت کار بدی انجام می دادم و مامانم می خواست دعوام کنه، بقیه می گفتن: منصور پسر خوبیه شیطون گولش زده.

وقتی دبستان می رفتم ، هر دفعه ناظم بخاطر دعوا با بچه ها منو میبرد دفتر و می خواست منو با شیلنگ بزنه، مدیرمون می گفت: منصور پسر خوبیه و مطمئنم شیطون گولش زده و دیگه از این کارا نمی کنه.(ولی یکی دوتا شیلنگ رو می خوردم)

راهنمایی هم که بودم یکی از ناظم ها همسایمون بود و تا مشکلی پیش میومد به مدیر می گفت: من این پسر رو خیلی خوب میشناسم، حتما شیطون گولش زده وگرنه منصور اصلا کار بد نمی کنه.

دبیرستان هم که از مدرسه فرار می کردم، معلم پرورشی میومد و می گفت: آقای ناظم ببخشیدش این منصور از شاگردهای خوب و مؤدب منه، حتما شیطون گولشون زده.

توی دانشگاه هم همون ترم اول یه بار کلاس رو بهم ریختیم و استاد من و 3 نفر دیگه رو از کلاس انداخت بیرون و گفت: برید درس رو حذف کنید.

منم که بچه ی خوب و مؤدبی بودم رفتم پیش مسئول آموزش و گفتم : ما جوون بویم و یه اشتباهی کردیم، میشه با استاد صحبت کند.

مسئول آموزشمون هم که آدم منطقی ای بود با ما اومد و به استاد گفت: این چندتا جوون بچه های خوبی هستن، حالا جوون بودن و شیطون گولشون زده یه شیطنتی کردن، شما ببخشیدشون.(استاد هم ما رو بخشید و ما رفتیم سر کلاس اما آخر ترم نمره ی هر 4 تامون 10 شده بود)

اما این شیطان کیه؟ چیه؟ کجاست؟ چه شکلیه؟ چه جوری آدم رو گول میزنه؟ و ...

شیطان می تونه یه آدم ، یه فکر بد ، یه شیء بد یا هر چیزی که انسان رو از رسیدن به خوبی ها بازمیداره، باشه. به دور و اطرافتون خوب نگاه کنید حتما شیطان رو می بینید.

چند روز پیش وقتی داشتم مثل همیشه توی پارک خانواده تمرین میکردم، یه شیطان اومد سراغم و شروع کرد به حرف زدن با من. اول به نحوه ی تمرینم گیر داد و بعد به دوچرخه ام.

من گفتم: تازه 3 ماهه دارم دوچرخه سواری میکنم و میخوام 8 دوره قهرمان توردو فرانس بشم.

شیطان گفت: هیچکدوم از دوچرخه سوارهای ایرانی تا حالا به توردو فرانس نرسیدن چه برسه قهرمانش بشن.

من گفتم : من می تونم، خواستن توانستنه.

شیطان گفت: اینا شعاره.

من گفتم : باید به تمرینم ادامه بدم، خداحافظ.

وقتی ازشیطان دور شدم، انگشت کوچیکم رو به خودم نشون دادم و گفتم: این آرمسترانگه(قهرمان هفت دوره مسابقات توردو فرانس).

بعد از پارک خارج شدم و یه مسافت 60 کیلومتری رو رکاب زدم و بعد از ظهرش هم رفتم باشگاه بدنسازی.

 

نکته آموزنده :

به خدا امید داشته باشید و خودتون رو باور کنید.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر