سرطان پایان زندگی نیست

رپ در بیمارستان

آلبومی جدید با صدای : منصور ویروس

بزودی در وبلاگ : سرطان پایان زندگی نیست

 

دارم میرم بیمارستان، این باره بیستمه

شایدم اشتباه گفتم این دفعه ی دویستمه

این بیماری واسه دکترا مجهوله

حتما اسم بیمارشون منصوره

شیمی درمانیش کردن، کلا کچل شده

زیر دست این همه دکتر مچل شده

اون حالا کچل شده، باید بهش بگین: مرد

با کله ی کچل هم میشه زندگی کرد

...

ادامه دارد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

می خوام جریان بستری شدن اینبارم و دلیل اینکه بعد از گذشت دو سال و نیم از پیوندم دوباره شیمی درمانی شدم رو واستون توضیح بدم اما چون حجم نوشته ها زیاد میشه، توی چندتا پست میذارم .

ماجرا از ششم خرداد شرع شد، از اونجا که مسابقات لیگ دسته یک، هشتم شروع می شد. من تصمیم گرفتم برخلاف دفعات قبل که موهای پاهام رو با ماشین میزدم، اینبار از یه موبر گیاهی استفاده کنم، واسه همین رفتم یه عطاری و گفتم: موبر گیاهی دارید؟ مغازه دار گفت: آره. من هم به اعتماد حرف مغازه دار اون موبر که به صورت پودر بود، خریدم.

رفتم خونه و توی حموم طبق دستور از اون پودر خمیر درست کردم و مالیدم به پاهام و بعد از ده دقیقه دوش گرفتم و موهای پام ریخت اما دیوار حمام سیاه سیاه شده بود. فردا صبح که هفتم بود رفتم تمرین اما برخلاف دفعات قبل اینبار بعد از تمرین وقتی سنسور ضربانم رو باز کردم درد کمی توی قفسه سینم احساس کردم، با خودم گفتم حتما واسه این سنسور ضربانه.

شب واسه پیدا کردن تیم رفتم ورزشگاه آزادی و اونجا به اتفاق جواد با تیم تنکابن قرداد بستیم. روز هشتم مسابقات پیست بود و من رفتم ورزشگاه آزادی، ولی درد قفسه سینم به حدی زیاد شد که نمی تونستم نفس بکشم، دوستم سعید من رو تا در ورزشگاه آزادی رسوند یه آژانس واسم گرفت و برگشتم خونه و دراز کشیدم و یکم بهتر شدم اما ساعت دوازده شب دوباره حالم بد شد.

با پدرم رفتیم بیمارستان شریعتی و دکتر یه عکس و آزمایش خون نوشت، دیدشون و گفت: چیزیش نیست (بعدها دکترم بهم گفت: از همین جا پیوند شروع به پس زدن کرده بود.)

تا برگردیم خونه صبح شده بود، صبح هم دوباره با بابام رفتیم بیمارستان کسری و یکی از دکترای اونجا عکس رو به چندتا از متخصص رادیولوژی نشون داد و اونا هم گفتن: چیزیش نیست، یکم دنده هاش ملتهب شده.

رفتیم خونه اما دردش خیلی بیشتر شد و غروب با مامانم رفتیم پیش یه متخصص و اون گفت: دندههاش عفونت کرده و یه سری قرص واسش می نویسم تا بخوره.

قرص ها رو خوردم و یکم دردش کمتر شد و دوباره شروع کردم واسه مسابقه ی بعدی تمرین کردن.

شب بیست و دوم خرداد هم واسه کارای دانشگاه با بابام رفتیم ساری و صبح بیست و سوم همه ی کارها رو انجام دادیم و من همون روز با اتوبوس برگشتم کرج اما توی راه راننده هی کولر رو خاموش و روشن می کرد، منم که لباس گرم با خودم نبرده بودم، حسابی پهلوهام درد گرفت(بعداﱞ فهمیدم کلیه هام عفونت کرده)

خلاصه صبح بیست و چهارم خرداد با چندتا از بچه ها رفتیم تمرین و وسط های تمرین دیدم استخون لگنم بدجوری درد میکنه واسه همین از بچه ها خداحافظی کردم و برگشتم خونه. بعد از ظهر همون روز دردم خیلی بیشتر شد و با مامانم رفتیم بیمارستان شریعتی، اونجا بازم مثل همیشه دکتر یه عکس  از لگنم نوشت و ما رو فرستاد یه طبقه بالاتر یعنی اورژانس خون تا دکترای خون منو معاینه کنن. اون روز دکتر شاهزاد(مثلا خیر سرش متخصص خون بود) اومد و من رو معاینه کرد و گفت: چیزیش نیست.( بعدها دکترم بهم گفت: این دومین نشانه پس زدن پیوند بود).

برگشتیم خونه و یه روز درد رو تحمل کردم تا اینکه بابام از شمال برگشت و بیست و ششم خرداد با هم رفتیم بیمارستان شریعتی، اما اینبار رفتیم طبقه ی دوم که روزهای چهارشنبه درمانگاه خون بود و بهمون گفتن دکتر پیوند تا ساعت دوازده میاد، من و بابام تا ساعت دو و نیم منتظر موندیم تا دکتر اومد و جواب آزمایش رو دید، من رو معاینه کرد و یه نامه نوشت واسه اورژانس خون که این بیمار باید بستری بشه. از اونجا که دردم بیشتر شده بود و نمی تونستم بشینم یا راه برم، بابام یه برانکارد از درمانگاه واسم گرفته بود که روش دراز بکشم.

با همون برانکارد رفتیم اورژانس، نامه دکتر و پرونده رو به دکتراش نشون دادیم اما گفتن توی اورژانس تخت خالی نداریم. بابام گفت: یه تخت اضافه کنید یا با همین برانکارد بستریش کنید. گفتن: غیر قانونیه و ما اجازه نداریم. بابام رفت داخل اورژانس خون و فهمید که بخش خون(طبقه ی سوم) یه تخت خالی داره و اینا قرار بود یه دختر یازده ساله رو که توی اورژانس خون بود بفرستن بالا اما چون وقت اداری گذشته بود میخواستن فردا بفرستنش.( من تا ساعت شش توی راهروی اورژانس روی برانکارد بودم )

بابام به دکترای اورژنس گفت: طبقه سوم یه تخت خالی داره، چرا اون دختر رو نمی فرستید بالا و منصور رو بستری کنید؟ دکتر گفت: حتی اگه دختره رو بفرستیم بالا نمی تونیم یه مرد رو توی قسمت زنان بستری کنیم. بابام هم که رفته بود داخل و دیده بود دو تا مرد رو توی قسمت خانم ها بستری کردن، گفت: پس اون دوتا مرد چی؟ دکتر گفت نمی تونیم. بابا دیگه چیزی نگفت و مستقیم رفت دفتر سرپرستاری و جریان رو بهشون گفت.

خلاصه اینکه اون دختره رو فرستادن بالا و من رو ساعت هفت بستری کردن. ساعت دوازده شب بود که یه بیمار سفارش شده از طرف یکی از دکترای بیمارستان رو آوردن، در عرض چند دقیقه یه تخت کنار من اضافه کردن و بستریش کردن. (خودتون در مورد این بیمارستان قضاوت کنید)

چند تا عکس از شش روزی که توی اورژانس بستری بودم واستون میذارم که ببینید.

روز سوم دکتر شاهزاد اومد بالا سرم و گفت: مگه نگفته بودم شما مربوط به ارتوپدی هستید و به خون مربوط نمی شید.

روز پنجم خود دکتر شاهزاد از من نمونه ی مغز استخوان گرفت اما همچنان بر این عقیده بود که من مشکلم به ارتوپدی مربوط میشه نه خون.

حتما می  پرسید چرا همش از کله ی خودم عکس گرفتم، در جواب باید بگم: آخه چیزی قشنگ تر از من اونجا پیدا نمی شد در ضن من توی قسمت زنان بودم. 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

من برگشتم، بابت دعاهاتون و این که جویای احوالم بودید خیلی ممنون.

 13 هم مرداد مرخص شدم یکم خسته ام.

به زودی کلی مطلب و عکس از این 50 روزی که توی بیمارستان شریعتی بستری بودم واستون میذارم.

دوباره کچل شدم ولی اینبار از گلزار هم خوش تیپ ترمچشمک


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر