سرطان پایان زندگی نیست

سلام

امشب داشتم به این فکر میکردم که من اگه خدا بودم، چه کار میکردم؟

با خودم گفتم اول ببینم جواب شما به این سوال چیه بعد جواب خودم رو به این سوال بدم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

خدا رو شکر حالم خیلی بهتر شده و 14 اردیبهشت که رفتم پیش دکتر پیوند، قرص هام رو کم کرد. به امید خدا تا چند وقت دیگه قرص هام قطع میشه و به زندگی عادی بر می گردم.

اگه خدا بخواد ماه دیگه در مسابقات لیگ دسته ی یک دوچرخه سواری شرکت میکنم و تمام تلاشم رو میکنم که مثل سرطان، در این مسابقه هم پیروز بشم.

می خوام گذشته ام و تمام خاطرات تلخ زندگیم رو فراموش کنم، می خوام  مثل شروع بهار دوباره متولد بشم.

بهار


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

نمی دونم چرا خیلی از آدما سرطان رو پایان زندگی میدونن؟ به نظر من سرطان پایان زندگی نیست، انسان زمانی به پایان زندگی میرسه که عزرائیل بیاد بالا سرش و بگه : سلام، حاضر شو بریم یه دنیای دیگه.(من شخصا با عزرائیل برخورد نداشتم ولی حتما اول سلام میکنه بعد جوون آدم رو میگیره)چشمک

خلاصه مطلب این که عمر و زندگی دست خداست. چند وقتیه توی محلمون سر و کله ی عزرائیل پیدا شده و داره پیر و جوون رو یکی یکی با خودش میبره. من که از مرگ نمی ترسمنگران ولی واسه محکم کاری هم که شده از تمامیه افرادی که دوستشون دارم و دوستم ندارن، همه ی افرادی که دوستم دارن و دوستشون ندارم و نیز همه ی افرادی که دوستشون دارم و دوستم دارن تقاضا دارم اگر هر بدی ای از من دیدید، من رو حلال کنید.چشمک

فقط در آخر یه نکته هست و اونم اینه: از اشتباهات دیگران بگذرید تا از اشتباهات شما بگذرند.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

من فکر می کردم فقط وقتی مریض می شم از خدا میپرسم: چرا من؟ اما مثل اینکه اشتباه فکر میکردم چون وقتی با دوچرخه ام تصادف میکنم، زمین می خورم یا پنچر میکنم، اولین جمله ای که میگم اینه: خدایا بین این همه آدم چرا من؟ یا سر هر موضوع دیگه ای که بد شانسی میارم حتما میگم: خدایا چرا من؟

تازه جواب این سوال رو پیدا کردم.

 وقتی به گذشته ام نگاه کردم به این نتیجه رسیدم خیلی وقتا که باید از خدا سوال میکردم: چرا من؟ این کار رو انجام ندادم. مثلا وقتی بچه بودم و پسر عمه ام با سنگ د توی سرم هیچوقت نپرسیدم: خدایا چرا من سرم نشکست؟ یا وقتی دوم دبیرستان بودم، داشتم با دوچرخه خیابون رو برعکس میومدم و با یه موتوری تصادف کردم. نپرسیدم : خدایا چرا من دست و پام نشکست یا حتی یه خراش هم بر نداشت؟ یا ...

تازه فهمیدم توی هر اتفاقی که واسم افتاده ، فقط جنبه ی منفیش رو دیدم و از خدا پرسیدم: چرا من؟ هیچوقت جنبه ی مثبتش رو ندیدم.

همین سرطان خون، همیشه از خدا میپرسیدم چرا من اما خالا روزی خدارو هزار بار شکر میکنم چون سرطان باعث شد خودم و اطرافیانم رو بهتر بشناسم. تازه سرطان باعث شد به آرزوی بچگیام برسم و دوچرخه سوار بشم. تازه کلی دوستای خوب پیدا کردم.

خداجون بابت همه چیز متشکرم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

 سلام

من همیشه سلام میکنم چون سلام، سلامتی میاره. وبلاگ چندتا از دوستانم رو دیدم و به این نتیجه رسیدم که من فقط دارم از سرطان و شیمی درمانی و دوچرخه سواریم می نویسم در حالی که چیزهای دیگه ای هم وجود داره. میخوام یه مقدار از خودم بنویسم.

من یه آدم عادی نیستم یه مقداری انرژیم واسه خرابکاری زیاده. البته خانواده میگن این انرژِی رو من از بچگی داشتم و تمام اسباب بازی های خودم و بردار و خواهرم وکل بچه های فامیل  رو قبل از رسیدن به سن 5 سالگی خراب کردم.

هنوزم فامیلامون فکر می کنن من خراب کارم در حالی که اشتباه فکر میکنن. من الان توی کار تعمیراتم. نمونه اش همین دیشب.

 سشوارمون خراب شده بود و روشن نمی شد. من به عنوان یک آدم فنی که در رشته ی برق مشغول به تحصیله، تصمیم گرفتم که درستش کنم. جای شما خالی تمامیه پیچ میچ ، سیم ، آرمیچر ، پره و ... رو باز کردم و تست کردم و فهمیدم که سالمن. بعد به مغزم رسید که شاید دوشاخه مشکل داشته که روشن نمی شده، با این تفکر دوشاخه رو باز کردم و دیدم که بله درست حدس زدم سیم دوشاخه قطع شده بود.چشمک (نخندید ، خودتون بدترید)

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر