سرطان پایان زندگی نیست

سلام

خوب طبق معمول یه چند روزی بیمارستان بستری بودم البته نمی‌خواستم دوباره پام رو توی بیمارستان بذارم ولی دردم زیاد بود.

چهارشنبه سیزدهم یه درد شدیدی توی پهلوها وکمرم احساس کردم و با وجود اینکه روز تعطیل بود، رفتیم بیمارستان شریعتی و تا شش غروب اونجا بودیم. بعد یه دکتر اومد و یه قرص مسکن نوشت و پرسید: می‌خوای توی اورژانس بستریت کنم؟

منم چون خاطرة خوبی از اورژانس نداشتم، گفتم: نه مرسی میرم خونه.

برگشتیم خونه اما دردم روز به روز بیشتر شد و نهایتاً شنبه 16 بهمن رفتیم بیمارستان و توی اورژانس خون بستریم کردن. طبق معمول از اونجا که همة دکترای بیمارستان عشق مغزاستخوان گرفتن هستن، روز یکشنبه پشتم رو سوراخ کردن و نمونه گرفتن اما از شانس بد، مغزاستوانم نمونه نمی‌داد و دکتر هم که استخوان مال خودش نبود هی سوراخ می‌کرد.(داغون شدم)

روز دوشنبه هم دکتر اومد و گفت: به احتمال زیاد دوباره بیماریت عود کرده و تنها راه حل درمانت پیونده. پیوند مجدد می‌کنی؟ فکرهات رو بکن و تا فردا وقت داری جواب بدی.

فرداش که اومد  من گفتم: پیوند دوباره نمی‌کنم.

دکتر گفت: فردا یه وین کریستین- دگزا بهت میزنم و مرخصت می‌‌کنم.

چهارشنبه از همون اورژانس مستقیم بردنم درمانگاه خون، بهم یه سرم وصل کردن و وین کیستین- دگزا زدن بعد هم برگشتم اورژانس و ترخیصم کردن و برگشتیم خونه.

متأسفانه در این مدت پدرم هیچ عکسی از من نگرفت تا توی وبلاگ بذارم اما بقول خواهرم: از چی میخواست عکس بگیره؟ دوتا چشم توی یه گوله مو؟


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

یه مطلب جالب برام ایمیل شده که پسوندش pps براتون میذارمش توی وبلاگ تا دانلودش کنید.

این مطلب دربارة درمان بعضی بیمارها با خوردن تنها 6 لیوان یا یک لیتر و نیم آب در روز هست و خیلی جالبه.

دانلود فایل


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس

سلام

یادش بخیر وقتی مدرسه می‌رفتیم، ایام دهة فجر که شروع می‌شد، مدرسه یه حال و هوای دیگه داشت. بچه‌هاکاغذ‌های رنگی ‌و فانوس و وسایل تزیینی می‌خریدن و میاوردن تا مدرسه رو تزیین کنند.

بعضی از این بچه مثبت‌ها هم بودن که می‌خواستن خودشون رو پیش ناظم و مدیر عزیز کنن واسه همین از این پرچم‌های کاغذی ایران که یه طرفش هم نوشته( انقلاب ما انفجار نوربود) با خودشون میاوردن.

یادم میاد یه سال کاغذ دیواری درست کرده بودم اما نمی‌دونم چرا نذاشتنش توی بورد. دوران خیلی خوبی بود یادمه بعد از دهة فجر می‌پریدیم و تزیین‌ها رو می‌کندیم اگر هم دستمون نمی‌رسید کیفمون رو پرت می‌کردیم. البته من بچة مؤدبی بودم و هیچگدوم از این حرکت‌های ناشایست و زننده رو انجام نمی‌دادم.چشمک

یادتونه توی دهة فجر و بیشتر 21 بهمن همة بچه‌ها رو توی حیاط مدرسه می‌نشوندن و یه جشنی و  شکلات و شیرنی‌ای می‌دادند.هورا

 من و دوستام همیشه ته جمعیت زیر سایة دیوار می‌نشستیم و همیشه مدیر یا ناظم داد میزدن: اون آقایونی که اون ته توی سایه نشستن بیان جلوتر. همیشه هم بعد از جشن جیم می زدیم چون اون روز معلما درس نمی‌دادن.

چقدر زود گذشت و افسوس که قدر اون لحظات رو ندونستیم


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر