سرطان پایان زندگی نیست

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال

سلام عیدتون مبارک انشاالله سال پر خیر و برکتی داشته باشید

من هفته ی اول عید میرم شمال اینم عکس جایی هست که

می خوام برم

 

هفته ی دوم هم میخوام با لباس قشنگم برم تمرین

امیدوارم عید به شما هم خوش بگذره


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس

سلام

یادتونه گفتم: چند وقتی بیکارم؟

بیکار بودم و داشتم آلبوم عکسهام رو می دیدم به چندتا عکس خاطره انگیز بر خوردم که به سرطان و شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان مربوط میشد. حتما این عکس هایی که توی روزنامه ها میزنن و روی اونها مینویسن قبل از عمل ، بعد از عمل رو دیدید این عکس های من هم به همون صورت هستن فقط یکمی توضیحات بیشتر زیرشون نوشتم تا حوصله شما سر نره.

این منم وقتی 18 سال داشتم، این عکس رو بیشتر شماها توی وبلاگ قبلیم دیدید. وقتی این عکس رو می گرفتم هیچ مریضی ای نداشتم و سالم بودم.

 

 

این عکس دقیقا دوم شهریور 1386 گرفته شده، دقیقا اولین روزی که پا به بیمارستان شریعتی تهران گذاشتم و توی بخش اورژانس منتظر بودم تا در طبقه ی جنرال یه تخت خالی بشه و به اون بخش منتقلم کنن. من یکم شهریور به دلیل درد زیاد در ناحیه پشت سر و ضعف و بیحالی به بیمارستان امیر مازندرانی ساری مراجعه کردم و دکتر بعد از انجام یک آزمایش خون یه نامه بهم داد و گفت برو بیمارستان امام خمینی و بگو بستریت کنن. تا ساعت 12 شب توی بیمارستان امام خمینی ساری بستری بودم و بعد با رضایت خودم مرخصم کردن. پدرم همون شب اومد دنبالم و من رو به تهران آورد.

می بینید که زیاد با آدمهای عادی فرق ندارم فقط یکم رنگ پریده هستم.

 

 

این عکس رو بعد از شیمی درمانی دور اول گرفتم(شهریور 86). درمان با وین کریستین (قرمز رنگ) بود و من بعد از 16 روز مرخص شدم. می گن بعد از شیمی درمانی موهای آدم میریزه اما من فقط یه ذره سرم خلوت شده بود.

 

 

این عکس رو هم بعد از شیمی درمانی دور دوم گرفتم (آبان 86). درمان با فلنگ (آبی رنگ) بود و من بعد از 26 روز مرخص شدم. می بینید که هنوزم ابروهام سرجاشه اما سرم واقعا خلوت شده،  بنازم به این دماغ که اصالت شمالی رو نشون میده.

 

 

این عکس رو هم در هنگام شیمی درمانی دور سوم و پیوند مغز استخوان از من گرفتن( دی 86). بخش پیوند 1 بیمارستان شریعتی یادش بخیر اتاق جالبی بود یکنفره که یک طرفش رو شیشه گذاشته بودن تا وقتی ملاقات کننده ها میان بتونی راحت همشون رو ببینی. تمام موهام طی مدت پیوند ریخت غیر از ابروهام. خداییش چقدر سفید و خوشگلم مگه نه؟

 

 

این عکس واسه نهم اسفند ماه 86 یعنی دو ماه بعد از انجام پیوند مغز استخوانه زمانی که داشتم 6 ماه قرنطینه ی بعد از پیوند رو می گذروندم. خیلی لاغر شده بودم، اما این هیکلی که توی عکس هست از هیکل زمان دانشجوییم فقط 10 کیلو لاغرتر بود. همه میگن توی این عکس شبیهه گلزار شدی ولی بنظرم گلزار داره تلاش می کنه شبیهه من بشه.چشمک

 

این عکس رو هم یکسال بعد از پیوند مغز استخوانم گرفتم. کشته منو این معصومیت از دست رفته، هرکی این عکس رو دیده گفته طفلک چقدر غمگین و مظلومه. موهای قشنگم رو می بینید قبل از پیوند فر بود اما الان خیلی صاف شده.

 

 

این عکس رو هم دو سال بعد از پیوندم در تاریخ 16 اسفند 88 گرفتم. شرمنده بعد تصادفی که با موتور داشتم نمی تونستم تا آرایشگاه برم. همین جوری عکس گرفتم، وقتی با موهای ژولیده اینقدر خوشگلم، می ترسم اگه یه کم به خودم برسم ، منو با برد پیت اشتباهی بگیرید.چشمک


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس

سلام

چهارشنبه 12 اسفند عکسم رو با دوچرخه گذاشته بودم توی وبلاگ و بعد از ظهر همون روز وقتی واسه تمرین تا آبیک رفتم با یه موتور تصادف کردم و مردم از وسط خیابون با خاک انداز جمع کردن.

 یه چند دقیقه ای که گذشت و به خودم اومدم ، توی دلم گفتم: خدارو شکر زنده ام و هنوزم می تونم واسه رسیدن به هدفم تلاش کنم. دنبال دوچرخه ام گشتم و دیدم یکی از پره های چرخ جلو و پیچی که واسه سفت کردن چرخ جلو بود، شکسته و چرخ جلو تاب برداشته و فرمون کج شده. مردم هم همشون مثل کارشناس افتادن سرش تا درستش کنن، بهشون گفتم: دست نزنید خودم درستش می کنم. آچار دوچرخه ام  که همیشه همراهم بود رو در آوردم و دوچرخه رو یکمی جمع و جور کردم و دوباره نشستم روی دوچرخه (بدنم گرم بود نمی دونستم چه بلایی سرم اومده) و شروع کردم به رکاب زدن و برگشتن به سمت کرج . هنوز چند کیلومتری رکاب نزده بودم که دیدم سمت راستم خیلی درد میکنه، چون موقع تصادف کتف و لگن و زانوی راستم بدجوری با زمین برخورد کرده بود.

گفتم پیاده میشم و یه ماشین میگیرم و برمیگردم کرج اما هر چقدر تلاش کردم نتونستم (از شدت درد ) از دوچرخه پیاده بشم. خلاصه با پای چپ تا جایی که توان داشتم رکاب زدم و ساعت حدودا 4 بعد از ظهر بود که خودم رو رسوندم خونه، به هر زور و بلایی بود از دوچرخه پیاده شدم و رفتم توی خونه و وسط سالن نقش زمین شدم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم نمی تونستم راه برم، قسمت راست بدنم رو نگاه کردم، حسابی کبود شده بود. فکر کنم باید یه چند روزی استراحت کنم تا بتونم دوباره به تمریناتم ادامه بدم.این یعنی چند روزی بیکارم.

خدا رحم کرد من با موتور تصادف کردم این بد بخت هارو ببینید

خدا خیلی بهم رحم کرد که با موتور تصادف کردم، این بدبخت ها رو ببینید


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس

سلام

این هفته سه شنبه طبق معمول هر ماه رفتم بیمارستان شریعتی تا جواب آزمایشم رو به دکتر بخش پیوند یک نشون بدم که از شانس بدم دکتر بازم عوض شده بود. بر خلاف دکترهای قبلی که مدام من رو تشویق می کردن به دوچرخه سواری این یکی فقط می گفت: تو نباید به خودت فشار بیاری، واست خوب نیست. و از این حرفا منم گفتم : بخوام به بدم زیاد روی خوش نشون بدم پر رو میشه.

تصمیمم رو گرفتم اگه خدا بخواد، می خوام ٨ دوره قهرمان توردوفرانس بشم تا حال این لانس آرمسترانگ آمریکایی رو بگیرم،می خوام بگم ما هستیمچشمک

       این جدیدترین عکسمه که با دوچرخه ام چند روز پیش گرفتم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ توسط منصور ویروس
.: Weblog Themes By :.

اسلایدر